Fait moi un bon cafeَ

حتی صدای آبی که از دوش می‌ریزد روی زمین و می‌پیچد لابه‌لای بخار، سکوت عجیب دوونیم بعد از نیمه‌شب را نمی‌شکند. گرد چندین روز زندگی در هپروت، آرام می‌ریزد. سعی می‌کنم به یاد بیاورم چندشنبه است. آخرین باری که زودتر از سه‌ونیم خوابیده‌ام کی بوده و چند شب گذشته از وقتی که باز پی یخچال که آرام از پله‌ها می‌رفتم پایین تا مامان بیدار نشود و از فردوسی‌پوری که توی تلویزیون جلوی بابا لب می‌زد و صدایش از توی سیم دراز گوشی می‌رفت توی گوش بابا فهمیدم که دوشنبه است. فردا، امروز یعنی، شنبه است. دارد یک ماه می‌شود از وقتی که قرار بود زمان شروع درس‌خواندنم باشد. طبق برنامه اگر پیش رفته بود بعید نبود امسال هم برسم به کنکوری که سرشب به مامان می‌گفتم چه مسخره است که برای اینکه فارسی شود اسمش را تغییر داده‌اند به کارشناسی ارشد. که لابد ارشد هم کنار کارشناسی اشکالی ندارد مثل تلفن کنار همراه. در پلاستیکی شامپو می‌خورد زمین و صدای فلز توخالی می‌دهد. مامان بیدار شده حتما و قلبش تند می‌زند. خم می‌شوم تا برش دارم و وقت بلندشدن سرم می‌خورد به شیر آب. یادم می‌آید که باید به مریم خبر بدهم چندتا عکس را هم بریزد روی فِلَشم. دندانی که سال‌ها بود بازیچه‌ی زبانم بود و محراب می‌گفت که صدای لولای در می‌دهد، پر شده و صدایش در نمی‌آید. دستم را فشار می‌دهم پس سرم. دو شب پیش بود که ساعت هفت‌ونیم رفتم توی اتاق کنار آشپزخانه و ناهارم را خوردم. بعد که داشتم می‌رفتم بالا، بابا به مامان گفت خب باهم شام را بخوریم و مامان گفت که فکر کنم صبا غذایش را خورد، نه صبا؟ و قبل از اینکه من چیزی بگویم بابا گفت خودمان دوتا را گفتم، صبا که با ما زندگی نمی‌کند. و من آرام از پله‌ها رفتم بالا. باز یادم رفته گوشی را به شارژ بزنم و فردا حتما وقتی که دیر است و باید از دانشکده زنگ بزنم به تاکسی پردیس که زود برسم به موسسه، وقتی دارم فامیلم را می‌گویم خاموش می‌شود. آب یکهو سرد می‌شود و قلبم می‌ریزد. ساعت باید نزدیک سه شده باشد و بعید است زودتر از یازده بیدار شوم. همکاری می‌پرسید حالا مگر چی هست این حقوق تجارت بین‌الملل که اگر قبول شوی این‌قدر خوشحال می‌شوی؟ جوابی نداشتم بهش بدهم و یادم آمد احتمالا نمی‌داند اصلا که رشته‌ی تحصیلی‌م است خب. خانم احمدی زنگ زده بود و می‌گفت که مهندس می‌خواهد با همه یک ربع صحبت کند و گفتم که شنبه کلاس دارم. بخاری برقی رختکن را گرم کرده. همیشه وقتی می‌خواهم درها را بی‌صدا بازوبسته کنم روغن می‌خواهند. دمپایی‌م هم جیرجیر می‌کند و چراغ پایین خاموش شده و صدای خروپف می‌آید. جلوی در اتاق پایم را از روی سیم تلفن چند متری که از توی هال کشیده‌ام توی اتاق رد می‌کنم. ساعت سه‌و‌پنج دقیقه است. از خیابان صدای کامیون می‌آید. یکهو می‌فهمم که خیلی‌وقت است از آن سگه خبری نیست. حس می‌کنم مُرده و قلبم می‌گیرد. اگر بود باید همین موقع‌ها صدای عوعویش می‌پیچید. بخاری را هی نمی‌گذارم بابا بیاید روشن کند. شاید شهرداری خودش را هم مثل توله‌هایش کشته باشد. می‌پیچم زیر پتو. سه‌ونیم است. مهتابی را یادم رفته خاموش کنم.


نوشته: صبا شنبه نهم آبان ۱۳۸۸

+

عناوين آخرين نوشته‌ها