از لابه لای حرف های کهنه

کافی ست برگردی یک شب، پُست های قدیمی یک وبلاگ ِ رها کرده را، بخوانی باز. انگار بار اول است حرف هایش را می شنوی. انگار خاطره ای دور است، که دارد کم کم از ته ذهنت، پیدا می شود. اگر از آن دست نوشته ها باشد که تخلیه ی روحند، نخواهی دانست با هجوم حس های بیگانه ی بی نهایت آشنا چه کنی. انگار کسی که خیلی وقت بوده می شناختی اش، از زیر خاک، آمده باشد بیرون، پیش چشمت راه رفته باشد. نفهمی ش حتا. بفهمی ش هم، دلت برایش تنگ نمی شود. چیزی که آدم می فهمد این است که خستگی، چه ریشه های عمیقی دارد. که یادمان می رود توی زندگی، طغیان کرده ایم، آرام شده ایم. اوج گرفته ایم، سقوط کرده ایم. دنبال همه چیز گشته ایم. و این شده ایم. اینی که می نشیند خودش را مرور می کند توی کلمات. نوشته بودم از بیگانگی، تنهایی. نوشته بودم از نفرت، دوست داشتن، خشم، فریاد. نوشته بودم از فاصله ای که بوده است از من همیشه تا همه چیز، همه کس، همه جا. نمی شناختی مرا، خیال می کردی چه آدم پر سر و صدایی هستم. از آنها که می ایستند همیشه روبه روی همه چیز. نه تعادل نبوده است آن وقت ها. نوک قله بوده است و ارتفاع. ناهمواری بوده است و حالا می فهمم که حالا نیست. انگار ته این همه بالا و پایین، چیزهایی بوده است. جواب داده است نبودن آرامش. جواب داده است نوشتن و کوبیدن و تاختن. حالا ببین. لحظه هایی هست که توی نوسان، آرامی. حالا ببین، وقت هایی هست که دلت به چند تا درخت خوش باشد، قدری که لحظه را زنجیر نکنی. کافی ست برگردی یک شب، ببینی که ته راهی که آمده ای، خیلی وقت است دیگر، دیده نمی شود. نوشتن، خرده نان هایی بوده ست، که رها کرده ای برای برگشتن. برای از صفر شروع نکردن. برای گرفتن شاخه ای حین افتادن. برای نیفتادن.   


نوشته: صبا دوشنبه سیزدهم دی ۱۳۸۹

+

عناوين آخرين نوشته‌ها