هست
بی که بداند
بی که بدانم حتا
پنهان می شود
زیر یک لبخند
و توی چند تا اشک ِ معلوم نیست از کجا آمده.
هست
آن قدر که نمی دانم از کِی
چیزی عوض شده
چیزی در من
به اندازه ی کسی که بوده ام، تا کسی که حالا هستم
که از اینجاست، تا ناکجایی توی آسمان
عوض شده، چیزی در من
که ممکن می کند
ناممکن های ابدی را
که آنقدر دور بودند همیشه
که وجود نداشتند
و نمی توانستند داشته باشند.
همان قدر که یکهو
دلم خواست این ها را
بی که شعر باشد
عمودی بنویسم
جواب یک سوال را
و خودم را
این خودِ ناشناخته ام را
نمی شناسم
رنگی هست
روی همه چیز
حتا وقتی که با بغض
انتخاب می کنم
که نبینمش
...