جاروبرقی پیچ خورده است وسط اتاق. آن گوشه ی سمت راست، کتاب و سی دی و کیف و کاغذ، درهم افتاده اند روی زمین. تخت را برده ام کنار پنجره، و نور ضعیف ظهر افتاده است روی جای خالی من که برآمده زیر لحاف. عروسک کوچک کاموایی یازده سالگی ام، لی لی، که پیدایش که کردم دوباره، نشسته بودم برای دقایقی فقط، به پشت خوابیده روی دراور، کنار برس و بادبزنی که نمی دانم از کجا آمده و کیف آرایش. توی تمام دکوری که یک ضلع اتاق است، بعضی کتاب ها سرپایند، و باقی همه بی ربطند. یک سررسید افتاده است روی کتاب شعر پناهی که خم شده رو به آخر بازی و تهوع و بار هستی و سال های سگی. بیشتر از آن که بخواهم مرتبشان کنم، دلم می خواهد همین ها را هم بریزم روی زمین. صندلی سنگین چرخ دار جلوی میز را چپه کنم. حتا، گردن بندهای فانتزی آویزان از لبه ی آینه را بکشم تا پاره شوند و بریزند پایین. بعد یک چیزی از این پنجره پرت کنم تا بخورد روی سقف ماشینی که دزدگیرش لال نمی شود. انگار کسی ایستاده باشد وسط خیابان و هی جیغ های کوتاه بکشد. از صبح ده بار موهایم را شانه کرده ام و هنوز به چپ و راست متمایلند. سویت شرت قرمز جلو بسته را می پوشم و گرمم می شود و نمی پوشم و سردم می شود. خیال می کنم اگر از این در و دیوار بنویسم راحت می شوم. تلفن زنگ می زند و جواب نمی دهم و این همیشه لذت بخش است. حتا اگر صدایش آزار دهنده باشد. مردی با بلندگو از توی ماشینش می گوید بدو. جملات قبلش نامفهوم است. آها. سبزی قرمه سبزی بلابلابلابلا بدو. دوازده و نیم است. چه لطف ندانسته ای کردم در حق خودم که به دو کلاس دو تا شش گفتم امروز میدترم. صدای قرمه سبزی و دزدگیر قطع شد، با هم. حالا صدای در حیاط می آید و ماشین بابا. مامان را برده بود سیتی اسکن. روی تخت که می ایستم از پشت نرده های تراس می بینمشان که نان سنگک گرفته اند. رو به آینه، چند بار می خندم. چند بار دیگر. دمپایی قرمز پایم می کنم و و موبایل را برمی دارم و می روم پایین. بابا پی گیر قطعی کانال ها شده است رو به تلویزیون. چهارتا پله ی آخر را می پرم و گوروم، صدا می دهد. سالها بود این کار را نکرده بودم. دست هایم توی جیبم، می روم توی اتاق کنار آشپزخانه پیش مامان، که خب، چه خبر؟ تند وتند خرید ها را جابه جا می کند، و نگاهم می کند که هنوز پف داری از گریه ی دیشب...    


نوشته: صبا شنبه چهاردهم اسفند ۱۳۸۹

+

عناوين آخرين نوشته‌ها