میگفت زندگی گاهی جایی جوابت را میدهد که فکرش را هم نمیکنی. میگفتم که کسی جواب چیزی را نمیدهد. زندگی هم توی کار جواب نیست. وقتی میگفت، توی چشمهاش میدرخشید. انگار برق جوابی بود که میگفت گرفته است. هیجانش را درک نمیکردم. یا شاید درک میکردم ولی میدانستم که برای من اینطور نیست. نمیگذاشت حرف بزنم حتا جایی وسط حرفهاش. که یعنی قبول داشت هرچه را میگفت و سختش بود که ببیند من، میگویم نه. که اینطورها هم نیست. و عجیب بود تمامش اصلا، چون او کسی بود که سالها همیشه روی منفی همهچیز را میدید اول، و من روهای منفی را میگذاشتم برای آخر. حالا نشسته بود روبهروی من، از چیزهایی حرف میزد که هرگز فکرش را هم نمیکردم. امروز، وقتی از روی تخت، به ساختمان روبهرویی که دیگر پشت درختهایی که کنده شدهاند پنهان نشده، نگاه میکردم، و از حیاط همسایه صدای نامفهوم حرف میآمد، و شانهام گرفته بود از بد خوابیدن، از ذهنم گذشت که حتا اگر جواب زندگی هم نباشد، چیزی هست که هست. و یک روزی یک جور که فکرش را نمیکنی، غافلگیرت میکند. بعد به خودم گفتم که معلوم است که تا غافلگیر نشده باشی، نمیفهمی که ممکن است باشد. هنوز هم نمیتوانم بگویم که زندگی، برای آدمها، برنامهای دارد، چون هنوز فکر میکنم کمی زیادی ساده میبیند همهچیز را. اما وقتی حسهایی هست که هیچجور دیگر توجیهپذیر نیست، آدم مکث میکند. و فکر میکند که اینبار اگر کسی داشت از خواستههایش که به داشتههایش تبدیل شدهاند حرف میزد، آرام بنشیند و گوش کند. شاید آن وسطهاش، چیزی برای خودش هم باشد. چیزی که مدتها بعد، یک جاهایی تازه معنا میگیرد. یک روز صبح توی موسسه، کسی گفت که همیشه تصورات آدم، شکل واقعیت نمیگیرد. تصوراتی که برای خودت، با درنظرگرفتن همهچیز، خیلی دقیق و حسابشده، ساختهای و دنبالشان میگردی. و گاهی میدانی هم که خیلی بعیدند. ولی فکر میکنی که غیر از این نمیتواند باشد. یا باید به همین شکل بیایند و باشند، یا نیایند هرگز. گفت که بعد، یک روز میبینی که چیزی که اتفاق میافتد، چیزی که دارد پیش چشمهایت اتفاق میافتد، واقعیت است اما توی قالب ازپیشساختهی تصوراتت نیست. و بااینوجود، احساست همان است. احساست، قاب تصوراتت را شکسته، و همهچیز را دارد جور دیگری معنا میکند. مثال زد. از خودش. از این که حسها در لحظههای هنوزنیامده بهوجود خواهند آمد. لحظههایی که تا نیامدهاند، نمیتوانی بگویی نمیآیند. انگار واژگون نشسته بودم توی آن اتاق نورگیر، و جهت عقربههای ساعت عکس شده بود. و تاب میخوردم از این جمله تا جملهی بعدی. انگار یک عالمه گره، یکییکی، داشت باز میشد از توی مغزم. و هرچه میگذشت، بیشتر خودم را نمیشناختم. و میخواستم بپرسم که آدم یعنی خودش را میشناسد؟ همینقدر میشناختم خودم را که همیشه، در نوسانم بین متناقضها. همیشه در آن واحد، هم میتوانم خوب باشم هم بد. هم شاد هم غمگین. هم ناامید هم بیخیال. هم آرام هم بیآرام. هم بالا هم پایین. و این بود چیزی که کسی نمیفهمید از من. حالا، داشتم خودم هم نمیفهمیدم از من. ترسیده بودم. از ناآشنا بودنش. ناآشنا بودن روهای جدیدی که داشت رخ مینمود و هیچ تصوری ازشان نداشتم. لبخند محوی میزدم تمام مدت در جوابش. که حالا یادم میآید آگاه هم نبودم به بودنش. امروز، حتا سختم است خودم را توی آینه نگاه کنم. میترسم چیز دیگری ببینم و آمادگیاش را نداشته باشم. میترسم حیرت را بهوضوح ببینم توی چشمهام. قلبم بهاندازهی کافی دارد میزند. همسایهها هنوز دارند حرف میزنند. جای خالی درختها هی میزند توی چشم. هی یادم میآید که عوض شده چقدر همهچیزِ حیاط. شباهت حسهایی که حالا هست، با آن شبی که آمدم خانه... و دیدم درختهایی که چهار ساعت پیش بودند، جوری که انگار تصورات بوده است تمامش،... نیستند دیگر.