دلم برای نوشتن روی کاغذ تنگ شده. آنوقتها کاغذ و دفتر حسهای خوب داشت. از اینجور چیزها که اینجا مینویسم مینوشتم روی کاغذ. با خودکار آبی. حالا تمام چیزی که برای خودکار و کاغذ مانده، امتحان است. و گاهی فرمهای بانکی . هیچوقت یادم نمیرود که چه شوک عظیمی را تحمل کردم وقتی نوشتهی طولانیام در مورد کوچهی قدیمی مامانبزرگ اینها، هنوز سیو نشده، با یک دکمهی اشتباهی زدن، پرید... و دستم به هیچجا بند نبود. حاصل یک ساعت با تمام وجود نوشتن یکهو ناپدید شد. و دارم فکر میکنم که چطور توانستم بعد از بیست دقیقه حال خراب، خودم را جمعوجور کنم و دوباره بنویسمش. روی کاغذ که مینوشتم، برای همیشه میماند. لااقل میشد مطمئن بود که ناپدید نمیشود. توی کوچه غلغله است. نمیدانم چه خبر شده. کسی مهمانی داشته لابد. وقتی مردم میآیند توی کوچه با صدای بلند خداحافظی میکنند و سپاسگزاری بسیار، یعنی که مهمانی بوده است حتما. تمام کارهایی را که امروز باید میکردم، نکردم و شب شد. چند ساعت خوابیدم و حال عجیبی دارم. انگار از مسافرت برگشتهام و توی جاده بودهام تمام روز. مامان کم مانده بود به زور متوسل شود برای بیدار کردنم، ساعت هشتونیم شب. و من باز تا نُه خوابیدم. چسبیده بودم به تخت. پتو رویم بود و عرق کرده بودم. و هنوز بیدارنشده به این فکر میکردم که چند سالم است دقیقا؟ عددها عجیباند. یعنی چهجوری میشود که عددها اینقدر حرف پشت سر خود داشته باشند؟ و در یک روز خاص تغییر کنند؟ و مهم باشند اینقدر؟ که هرجا بروی ازت بپرسند که چند سال است که وجود دارید شما لطفا؟ و منظورشان این باشد که چند وقت است که آدمید دقیقا؟ شاید احترام به بزرگتر که میگویند از همین آدمبودن ناشی میشود. که یعنی زمانی که تو هنوز آدم نبودی، او برای خودش آدمی بوده است. اما از کجا معلوم خب که هرچه بیشتر باشی، بیشتر بدانی هم؟ یعنی نمیشود که مثلا ده سال از یکی کمتر سابقهی وجود داشته باشی، اما به همان اندازه بفهمی؟ لازم بود مامان را مطمئن کنم که حالم خوب است. برایش بالا پایین پریدم کمی با کنسرت شادمهر. احساس میکنم کودک درونش هرگز نخوابیده است. مامان را میگویم نه شادمهر را. همیشه میشود از همهچیز باهاش حرف زد. احساس کردم یادش دارد میرود که چقدر مهربان است. بهش گفتم تا بداند. و نگران یک سری چیزها نباشد. خری که بستنی قیفی دستش است روی دیوار، دارد با چشمهای ماتش نگاهم میکند. روزی که خریدمش کلی حالم خوب بود. و خیلی متوجه این موضوع بودم که کلهاش زیادی بزرگ است برای تنش. هرکدام از عکسهای بچگیام را که نگاه کردم، دیدم تا آنقدر بزرگ نشانش دهند روی پرده، تمام سالن میفهمند که منم. هرچه از هم ندانیم بعد از چهار سال، قیافههای هم را خیلی خوب میشناسیم. چقدر بخندیم به بعضیها توی لباس مشکی با کلاه منگولهدار. یک ربع است که دارند خداحافظی میکنند و چاکر هم هستند و میخندند. انشاالله که جبران میکنند. آنقدر حسهای نو و کهنه آمدهاند و رفتهاند توی این چند روز، که احساس میکنم دیگر کمکم دارم چیزی حس نمیکنم. انگار دیگر نه روی کوهم که همهچیز زیر پایم باشد، نه آن پایین ایستادهام و نفس میگیرم برای بالارفتن. آن وسطها، روی دامنه، یک جایی که سنگ صافی دارد، نشستهام، آرنجهایم را گذاشتهام روی زانوهام، دستهایم را قلاب کردهام بههم، و گذاشتهام زیر چانهام. چشمهایم گاهی باز است گاهی بسته. و هیچ صدایی نمیآید.