می نویسم شاید که آرام بگیرد شب.

موقع برگشتن باران گرفت. موقع برگشتن، چشم‌هایم را بستم، تا دوباره به گریه نیفتم. موقع برگشتن، دستم را از پنجره برده بودم بیرون، و دستم یخ کرده بود. دلم می‌خواست بروم و به آن کسی که می‌گفت باید قوی بود، بگویم که توی چشم‌هایم نگاه کند، و بگوید که قوی نبوده‌ام؟ دلم می‌خواست بروم، دستم را بگذارم روی گلویم، و بگویم تا خرخره قوی بوده‌ام. دیشب، کم آورده بودم. هیچ حواسم نبود که داریم می‌رویم خانه‌ی محراب. هیچ حواسم نبود که برای این‌که برویم خانه‌ی محراب، باید از کجاها رد شویم. هیچ حواسم نبود که پایم را که بگذارم به خانه‌ی محراب، قلبم به مرز جنون خواهد رسید. افتاده بودم روی تخت، تا آرام شود. خون می‌خواست از صورتم بپاشد بیرون. می‌خواستم بروم توی هال، به محراب بگویم، شما نمی‌خواهید خانه‌تان را عوض کنید؟ بروید یک جایی خیلی دورتر از اینجا مثلن؟ امروز، با ماشین، از تمام خیابان‌هایی رد شدیم، که آخرین باری که دیده بودمشان، آخرین باری بود که چیزهایی وجود داشت. امروز، مامان نمی‌دانست چرا دارم می‌لرزم. صورتم را هرچقدر هم می‌چرخاندم سمت پنجره، مامان گونه‌ی راستم را می‌دید، که هی خیس می‌شود بی‌صدا. مامان نمی‌دانست چرا نمی‌توانم جوابش را بدهم. مامان نمی‌دانست چرا. تمام سعی‌ام را می‌کردم که اشک‌هایم نریزند لعنتی‌ها، ولی می‌آمدند و کاری از دستم نمی‌آمد. بابا نمی‌دانم چرا تند نمی‌راند. پیاده‌روها دورمان را گرفته بودند. آن خیابان لعنتی که نمی‌دانم چرا همان شکلی بود. نمی‌دانم چرا انتظار داشتم که بعد از چهارماه، باید تغییر کرده باشد. تابلوها، مغازه‌ها، پل‌ها، آن پارکی که می‌ترسیدم نگاهش کنم. دلم می‌خواست مامان می‌دانست تا می‌توانستم سرم را بگذارم روی شانه‌اش و بلند و آسوده زار بزنم. نمی‌دانم فکرش به کجاها رفت. می‌دانستم دارد از نگرانی منفجر می‌شود و حرفی نداشتم. تمام مسیر غرب به شرق شهر را، چسبیده به در ماشین، اشک ریختم و صدایم در نیامد. موقع برگشتن، بابا تند می‌راند. خلوت بود و تاریک. باد سرد و باران آرامم کرده بود. موقع برگشتن، نزدیک‌های جنت‌آباد، چشم‌هایم را بستم. حتا نمی‌خواستم تابلوهای خیابان‌ها را ببینم. موقع برگشتن، حواسم را به نفس‌های عمیق پرت کردم. موقع برگشتن، دستم یخ کرده بود. موقع برگشتن، یخ کرده بودم.


نوشته: صبا چهارشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۰

+


Out of the blue

آدم خودش را به‌تدریج می‌شناسد. منظورم از شناختن، درک بخش‌هایی‌ست از وجودمان، که همیشه و همه‌جا، معنی ندارند. که گاهی تازه به دنیا می‌آیند، یا کشف می‌شوند، وقتی کسی، می‌آید، و رنگی اضافه م‌ کند به تصویری که از زندگی داریم. آن‌هایی که مثل من، کشف آدم‌ها برایشان برابر با کشف روهای جدیدی از زندگی‌ست، نمی‌توانند، چیزی را، کسی را، حسی را، برای همیشه حذف کنند. هرکسی که پا می‌گذارد توی ذهن ما، با خودش، معنی می‌آورد، رمز می‌گشاید از چیزهایی، یک جوری نگاه می‌کند به همه‌چیز، که هیچ‌کس دیگری نه. یک بخش‌هایی هست از وجودمان، که تنها با بودن کسانی معنی دارند، که در به‌وجودآمدنشان، نقش داشته‌اند. بعد، این‌گونه می‌شود، که آدم‌ها که می‌روند، آن‌هایی که نزدیک ِ نزدیک آمده بودند، که از این مرزی که دورمان هست، پا گذاشته بودند این‌طرف‌تر، که از نزدیک دیده بودیم هم را، بی‌حصار، وقتی می‌روند، آن بخش‌های وجودمان هم، خاموش می‌شوند، می‌خزند یک جایی، گم می‌شوند در عمق، و به سطح نمی‌آیند. مثل وقتی‌ست که یک کتاب را، با یک نفر شروع کنی به خواندن. نیمه بماند، تنها بمانی، و دیگر نتوانی بخوانی‌اش. نخواهی که بخوانی‌اش. مثل وقتی‌ست که یک خیابان، دیگر مثل قبل نباشد، برای این‌که کسی که تصویر ذهنی آن خیابان را ساخته است، دیگر نیست. شاید اشتباه می‌کنم. شاید هم، آن حس، برای همیشه می‌ماند، به‌عنوان حاصل درک‌های مشترک. چیزی که می‌دانم این است که، من، با نزدیک شدن به آدم‌ها، بُعدهایی از خودم، زندگی، و همه‌چیز، کشف می‌کنم، که فقط با آن‌ها معنی دارد. این چیزی نیست که «من ِ» واحد من را زیر سوال ببرد. این چیزی‌ست که کرختی را، تکرار را، سکون را از زندگی‌م می‌گیرد. و اما چیزی‌ست، که رفتن آدم‌ها را سخت می‌کند. سخت‌تر از چیزی که باید. آدم‌ها آزادند که بروند. هیچ‌کس قیدی برای ماندن ندارد. مشکل اینجاست، که می‌روند، و بخش‌هایی از وجود ما را می‌برند. بخش‌هایی که شاید، «شاید»، دیگر مجال ِ بروز پیدا نکنند. و این هزینه‌ی سنگینی‌ست، که برای تجربه‌ی بی‌نظیر ِ دوستی، نزدیکی، اشتراک، و دوست‌داشتن، می‌پردازیم. اگر جرقه‌ای خاموش می‌شود، به این معنا نیست که هیچ‌وقت نبوده است. وقتی که به‌وجود آمده است، به اوج رفته است و دنیایمان را روشن کرده است. بعدش اگر تاریک هم باشد، دانسته‌ایم که، روشنی شبیه چیست. کجاست. چگونه است... .


نوشته: صبا یکشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۰

+

عناوين آخرين نوشته‌ها