آدم خودش را بهتدریج میشناسد. منظورم از شناختن، درک بخشهاییست از وجودمان، که همیشه و همهجا، معنی ندارند. که گاهی تازه به دنیا میآیند، یا کشف میشوند، وقتی کسی، میآید، و رنگی اضافه م کند به تصویری که از زندگی داریم. آنهایی که مثل من، کشف آدمها برایشان برابر با کشف روهای جدیدی از زندگیست، نمیتوانند، چیزی را، کسی را، حسی را، برای همیشه حذف کنند. هرکسی که پا میگذارد توی ذهن ما، با خودش، معنی میآورد، رمز میگشاید از چیزهایی، یک جوری نگاه میکند به همهچیز، که هیچکس دیگری نه. یک بخشهایی هست از وجودمان، که تنها با بودن کسانی معنی دارند، که در بهوجودآمدنشان، نقش داشتهاند. بعد، اینگونه میشود، که آدمها که میروند، آنهایی که نزدیک ِ نزدیک آمده بودند، که از این مرزی که دورمان هست، پا گذاشته بودند اینطرفتر، که از نزدیک دیده بودیم هم را، بیحصار، وقتی میروند، آن بخشهای وجودمان هم، خاموش میشوند، میخزند یک جایی، گم میشوند در عمق، و به سطح نمیآیند. مثل وقتیست که یک کتاب را، با یک نفر شروع کنی به خواندن. نیمه بماند، تنها بمانی، و دیگر نتوانی بخوانیاش. نخواهی که بخوانیاش. مثل وقتیست که یک خیابان، دیگر مثل قبل نباشد، برای اینکه کسی که تصویر ذهنی آن خیابان را ساخته است، دیگر نیست. شاید اشتباه میکنم. شاید هم، آن حس، برای همیشه میماند، بهعنوان حاصل درکهای مشترک. چیزی که میدانم این است که، من، با نزدیک شدن به آدمها، بُعدهایی از خودم، زندگی، و همهچیز، کشف میکنم، که فقط با آنها معنی دارد. این چیزی نیست که «من ِ» واحد من را زیر سوال ببرد. این چیزیست که کرختی را، تکرار را، سکون را از زندگیم میگیرد. و اما چیزیست، که رفتن آدمها را سخت میکند. سختتر از چیزی که باید. آدمها آزادند که بروند. هیچکس قیدی برای ماندن ندارد. مشکل اینجاست، که میروند، و بخشهایی از وجود ما را میبرند. بخشهایی که شاید، «شاید»، دیگر مجال ِ بروز پیدا نکنند. و این هزینهی سنگینیست، که برای تجربهی بینظیر ِ دوستی، نزدیکی، اشتراک، و دوستداشتن، میپردازیم. اگر جرقهای خاموش میشود، به این معنا نیست که هیچوقت نبوده است. وقتی که بهوجود آمده است، به اوج رفته است و دنیایمان را روشن کرده است. بعدش اگر تاریک هم باشد، دانستهایم که، روشنی شبیه چیست. کجاست. چگونه است... .