دستم را مثل وقتهایی که آفتاب است گرفتم جلوی پیشانی. نمیتوانستم ببینم ماشین میآید یا نه. دانههای درشت برف مستقیم میرفتند توی چشمم. آدمها خیلی سفید بودند. زمین مثل آینه نور ماشینها را میزد بالا. هر چند قدم حوض درست شده بود. باید میپریدی هی. رد شدم از خیابان. ایستگاه تاکسی پر بود از آدمهای خیس و خالخالی. هرچند وقت، جیغ میکشیدند و زیر موج شدید آبی که ماشینهای مریض میپاشیدند به سرتاپای هیکلشان، میرفتند عقب. ایستادم روی جدول. همیشه خندهام میگیرد اینجور وقتها. حتی اگر آب بپاشد توی دهانم. ماشینهای عبوری گاهی نگه میداشتند، کسی را سوار نمیکردند، و میرفتند. هرکدام که ترمز میکردند، ده نفر هجوم میبردند بهطرف پنجرهی ماشین. راننده نمیفهمید کی کجا میرود و میرفت. نمیآمدم پایین. فایده نداشت. اگر میآمدم یا میرفتم توی آب، یا آرنج یکی وقتی خم شده بودم که بگویم "پیروزی؟" میخورد توی گیجگاهم. پیرمردی که بارانی مشکی پوشیده بود گفت ساعت داری دخترم؟ دستم را از توی جیبم درآوردم و ساعتم را که گیر کرده بود زیر آستین زیری، کشیدم جلو و گفتم ده دقیقه به نُه. گفت چند؟ گفتم ده دقیقه به نُه. سرش را آورد جلو و گفت چند؟ داد زدم ده دقیقه به نُه! همه رویشان را برگردانند این طرف. نزدیک بود بگویم، ها؟ ماشین بعدی نگه داشت و باز همه رفتند سمتش. راه افتادم و از همان بالا، از جمعیت فاصله گرفتم. دختری آرام نگه داشت، شیشه را داد پایین و گفت مستقیم میرود. گفتم مرسی و نشستم. همیشه اینهمه آب که راه میگیرد، مسیر قفل میشود. توی میدان گیر کردیم. همه بوق میزدند. معلوم نبود کی برای کی. سمت چپی میخواست برود راست. بوووق میزد. برگشتیم و دیدیم که دارد از پشت شیشهی ماشینش بالبال میزند. دختر شیشهاش را داد پایین و گفت چی؟ گفت میگم بکش به راست جا باز شه من برم. بلد نیستی نشین پشت فرمون. گفتم بکشه به راست بره روی این ماتیز؟؟ یک چیزی گفت و شیشهاش را کشید بالا. بههم نگاه کردیم و خندیدیم. گفت فرقی نمیکنه براشون چیه موقعیت. نیگا میکنن ببینن زن هست دوروبرشون بهش گیر بدن؟ گفتم هیچوقت هم پلیس نیست اینجا. الان کی کجا بره خب؟ دو سه نفر پیاده شدند و شروع کردند به فرمان دادن. تکانی خوردند همه. بهتر شد. میدان را رد کردیم. چیزی نگفت دیگر. چیزی نگفتم. سرم را تکیه دادم به پشتی صندلی. با پشت دستم بخار شیشه را گرفتم. دانههای برف پیچ میخوردند و سبک میآمدند پایین. ده دقیقه او رانندگی کرد و من بیرون را نگاه کردم. به سهراهی که رسید گفت آن طرفی میرود و من اینطرفی میرفتم. نگه داشت. گفتم لطف کردی، ممنون. گفت خواهش می کنم. پیاده که شدم، فکر کردم که تا حالا ندیده بودمش و ازاینبهبعد هم نمیبینمش. فقط رسید تا من نمانم زیر برف و توی آب. حرفی نداشتیم. و چه خوب که هیچکدام سعی نمیکردیم چیزی بگوییم. حس کردم که شاید تنها باشد او هم. یعنی از آنها که دنبال گفتگو نمیگردند. از آنها که ممکن است توی قطار، دوازده ساعت را با چند نفر طی کنند و هیچ چیزی نگفته باشند. از آنها که مثل من. یاد آن شب افتادم که پیادهرو را باید پارو میزدی. آب تا نزدیکهای زانو بود. مردم پاچههایشان را زده بودند بالا. کفشهایشان را گرفته بودند یک دست و جورابهایشان را دست دیگر. نزدیک خیابان هم نمیرفت کسی چون بیوقفه موج میآمد روی سرت. آن شب تنهایی میخندیدم. بلند. با کفش ورزشی و شلوار کتان روشن، زدم توی آب. پایم را میآوردم بالا، یک گام بلند برمیداشتم و میگذاشتمش توی آب. چند نفری از لبهی دیوار گرفته بودند و روی تیغهی پلهمانند باریک پایینش آرام جابهجا میشدند. نگاهشان میکردم و میخندیدم. یکی از آن بالا گفت بابا بیا از اینجا تو هم. میرفتم همان پایین. و میخندیدم. نمیدانم چطور ساختهاند این خیابانها را که بیشتر از دو ساعت اگر ببارد باید قایق سوار شوی. بعد فردایش اگر آفتاب شد، باید تبخیر شود اینهمه آب وگرنه میماند تا مدت نامعلومی همانجا. امشب هم مثل آن شب، وقتی رسیدم، مثل پوستم که تازه میشود توی هوای سرد، تازه بودم. مهم نبود برایم هیچچیز. یادم رفته بود. آرام بودم، و یادم رفته بود. مثل چهرهی آن دختر که یادم خواهد رفت. و چهرهی من که یادش خواهد رفت. دلم خواست بماند این حس. حسی که با بیمعناترین اتفاق میآید. و بیمعنایت می کند. و همین.