درخت ها را، صاعقه زده بود، و نور، زیاد بود.

سکوت. سکوت محض. یاد روزی که احساس می کردم از فضا آمده ام. بی حرف، دوربین را برداشتم و کفش هایم را پوشیدم و آرام شیب کنار مینی بوس را به سمت رودخانه رفتم پایین. آفتاب بالاترین جایی بود که می توانست باشد. باد می آمد و گلهای ریز خوابیده توی قرمزی لباسم، تند و تند، می رقصیدند. می توانستم بنشینم همانجا، روی سنگ وسط آب، و نفهمم که رفته اند. " آدم یکهو می فهمد، که به آنچه اطرافش می گذرد، تعلق ندارد " تعلق نداشتم. به حرف هایشان. دنیایشان. چیزهایی که می بردشان بالا، و می آوردشان پایین. " باید بلند شوی، و بروی. همین. " می توانستم حل شوم، در سکوت. بلند شدم، و رفتم.

تاریکی زودهنگام پیاده روها، و خیابان های خالی. باد خنکی که بی وقفه می آید. انگار که خیلی وقت است کسی، اینجا زندگی نمی کند. انگار که من و تو، پناه آورده ایم به این مسیر بی ازدحام، تا تفاوتمان، شبیه بیماری نباشد. هرچه می خواهی می توانی بگویی. هر چه می خواهم، می توانم. قالب نداریم. می توانیم پخش شویم روی سنگفرش و بگذریم. می فهممت. می فهمم که کم بودن بیست سال برای این وزن طولانی چیست. حس می کنی خیلی بیشتر از این حرف ها زندگی کرده ای، می دانم. چقدر زیاد مانده هنوز. چه زود تا ته خیلی چیزها رفته ایم، می دانم. می نشینی تا صبح، لبه ی بلند تراس، و دنیا می آید توی ذهنت، و تغییر شکل می دهد. آفتاب، خودش را می کشد بالا، و تو نشسته ای هم چنان. خودت را می کشی بالا. بالا. بالا تر. می دانم. می افتیم پایین، و خیز می گیریم هی. همین است. تمامش همین است. یک روز، به آرامشی می رسی، که فقط، باور کن فقط، از دل سنگینی هایت، آشفتگی هایت، عمیق بودن هایت، بیرون می آید. یک روز می رسی، توی چشم هایت هست. هست، توی هوای پر رمز و راز صورتت.

فاصله دارند حالا. دیده نمی شوند. کسی نشسته است بین دو تا درخت آن دورترها. می روم نزدیک. می خواهم عکسش را بگیرم. بلند می شود. به طرز حیرت آوری پیر است. بقچه ی بزرگی روی کولش انداخته است. چوب دستی را گرفته و به زمین نمی زندش هیچ. دو پایش با زاویه ی هفتاد درجه خم اند. مثل برف پاک کنی که قطع نمی شود، می رود به راست با هر قدم، و بعد به چپ. می رود توی مسیر صاف خاکی پایین تر از درخت ها، و انگار که همیشه بوده است در سکوت زمین زرد زیر پایش، دورتر می شود آرام، و برای همیشه می ماند، توی دست های من. درست پشت سایه ی کج درخت روبه رو. می نشینم، و رفتنش را، نگاه می کنم. چیزی ته فلبم، احساس می شود. از آنهایی که نمی دانی، و نمی فهمی.

می رسیم به چهارراه. تو راه خودت را می روی و من هم. مثل همیشه لبخند می زنیم، دست می دهیم محکم، می گوییم " می بینمت " و منظورمان این است که هی! چه خوب است که هستی. در عقب تاکسی را که باز می کنم، هنوز دیده می شوی. می نشینم و فکر می کنم، چه یکهو، شدی یکی از آنهایی که، به زندگی، رنگ می دهی، و به تصویر سیاه و سفید من، معنی. شهر دارد، تازه  شبیه شهر می شود. توی پیاده روها آدم هست، و توی خیابان، ماشین.


نوشته: صبا سه شنبه دوم شهریور ۱۳۸۹

+

عناوين آخرين نوشته‌ها