شاید باید زندگی را دوباره شروع کنم. شاید باید تمام کنم این خواب آلودگی را به معنای استعاری اش. و خب معنای حقیقی اش هم. چرا می گویم شاید؟ چرا فکر می کنم که حرف است اینها فقط؟ راکد است زندگی این روزها، رکودی که بعد از حوادث تلخ می آید. حوادث غیرقابل باور. روزهایی که حتا جرات نمی کنم مرورشان کنم با جزئیات. روزهایی که دارم با سرعتی زیاد، ازشان فاصله می گیرم، و می خواهم که باور کنم که هرگز اتفاق نیفتاده اند. نه. دارم باور می کنم که اتفاق افتاده اند، و تمام شده اند. و می خواهم باور کنم که تلخی هایی که حالا هست، دارند تمام می شوند. قرار است تمام شوند. نمی خواهم بمانم توی سختی. دوست دارم این قطعات خوبی از زندگی را که آرامم می کنند، تعمیم دهم به همه چیز. به تمام روز. تمام شب. دوست دارم یادآوری کنم به خودم مدام، که بهترین زمان برای این لحظه های خوب جدا از همه چیز، همین حالاست. دقیقن همین روزها. همین لحظه های خالی. همین لحظه های کشدار. همین ناآرامی های بی تحرک. همین درماندگی ها. همین زخم ها، که التیام می گیرند با این... خوبی هایی که... وصف مناسبشان نمی آید به زبانم این لحظه. می خواهم چیزهایی عوض شود. می خواهم چیزهایی را، عوض کنم. می خواهم همین قدر که نیاز داشتم اینها را همین طور که می آید به ذهنم بنویسم، عوض شود زندگی. می خواهم خودم را که توی آینه نگاه می کنم، خسته نباشم. می خواهم که این همه، خسته نباشم دیگر. می خواهم شبیه همین احساسی باشم، که شبیه به هیچ چیز دیگری نیست. می خواهم مثل کسی که تا حالا زندگی را شروع نکرده است، زندگی را شروع کنم. حالا وقتش است. حالا، خیلی، وقتش است. می خواهم که، نبازم از، این روزهایی که، نه بازی اند نه مبارزه. می خواهم که، جوری بگذرند لحظه ها، که ارزشش را داشته باشد. می تواند ساده باشد همه چیز. مثل این حدیث نفس ِ ناآراسته توی تاریکی ِ اتاق ِ هنوز نامرتب ِ نزدیک های دو ِ نیمه شب.