نور کم چراغ ها کف خیابان را سایه روشن کرده بود. زمین نم داشت. تاریک بود. کسی ازم پرسیده بود چند سالت است؟ گفته بودم سی سال. داشت یادم می آمد. دروغ نگفته بودم. سی سالم بود. داشتم طول یک خیابان را پیاده می رفتم. نمی دانم کجا بود. این نزدیکی ها نبود. خالی بود. ساکت، و مرطوب. یک بارانی مشکی پوشیده بودم. چیزی ندارم که حتا شبیه به آن باشد. قدم بلندتر بود انگار. زمین دورتر بود. یادم آمده بود که در جواب سوال یک نفر گفته بودم سی سال. راه می رفتم، و آرام تکرار می کردم " سی " . سی. سی. دنبال چیزی، حسی، حالی می گشتم تویش. هیچ چیز دیگری به ذهنم نیامده بود. که کجایم، چگونه ام، کی هست، کی نه. آرام بودم. و می گفتم سی.