سردم است و نمی روم کولر را خاموش کنم. صدای خنده ی کیانوش از توی حیاط می آید که احتمالن شلنگ را گرفته و دارد تمام حیاط را خیس می کند. مامان با زبان خوش، می گوید به پریز برق نپاشی خب؟ یک نفر باید باشد، تا سرتاپایش خیس شود، و او را بیاورد تو. اصلن حواسم نیست که عصر جمعه است. حالم که بد است، تصادفن یادم می آید. من اصلن دوست ندارم غر بزنم. من اصلن آدم بدبینی نیستم. من دوست دارم، راحت باشم. خوب، آرام، و سبک. من قدر چیزهای کوچک را می دانم. من دنبال بهانه برای خوب نبودن نیستم. من، دلم، دست خودم نیست. می گیرد. دنیا برایم تنگ می شود. کوچک می شود. من وفتی، همه چیز دور و برم به هم می ریزد، سخت می شود، نمی نشینم همه جا داد بزنم. دوست ندارم سنگینی هایم را، خالی کنم روی دوش یک دوست. دوست دارم خوب باشد. حاضرم زیر غصه له شوم و کسی نفهمد. این ها را نمی گویم که یعنی من چه آدم خوبی هستم. این ها را می گویم تا خیالم راحت شود. نمی دانم از چی. شاید این که حق دارم دلم بگیرد، و بی دغدغه یک جایی بنویسمش. وقتی تمام کسانی که برایت مهم اند، به نحوی، زیر فشارند، و خودت، بیشتر از همیشه، هیچ چیز زندگی ات معلوم نیست، خستگی می شود زمینه ی تمام احوالت. برای بیرون آمدن، از این همه آشفتگی، نیاز به مبارزه هست. برای مبارزه، نیاز به تمرکز. برای تمرکز، نمی دانم چی. نمی دانم چیست که کم است الان. احساس می کنم می خواهم، محتویات سرم را بریزم بیرون، و از اول، به یک شکل کاملن متفاوت، بچینمش. یک جوری که، هوا بخورد، و بشود آن وسط هاش، راه رفت، دراز کشید. رقصید. بعدش، جاذبه ی زمین کم می شود، و می شود رفت بالا. مامان صدایم می کند. مهسا می خواهد برود. صدای کیانوش نمی آید. از صبح، یک چیزی توی چشمم هست و نیست. خوب می دانم، که نمی خواهم همه چیز این طوری بماند. دوست ندارم بگذارم زندگی، هیج شباهتی به "زندگی" نداشته باشد.