امشب نمی دانم چرا سرد نیست. مواجه شده ام با تمام چهره ی سکوت. می نشینم، اقرار می کنم که من، نتوانستم یک تنه، لحظه های ناپیدای بودن را، تاب بیاورم. که من، نمی دانستم، که آدم چقدر می تواند، حرف برای گفتن داشته باشد، و گنجایش برای نگفتن. نتیجه اش شده است هزار تکه من، که به ترتیب آنهایی که هستند این اطراف، یکی ش را می گذارم رو، و باقی را می خوابانم برای وقت های تنهایی. من هیچ وقت نترسیده ام. هیچ وقت، کودکانه، گوشه ی دیوار نچسبیده ام طوری که گونه ام با یخی اش مماس باشد. هیچ وقت باور نکرده ام که آدم برای خودش کافی نیست. من هیچ وقت نگفته ام که می ترسم. من، خیره شده ام توی چشم های آدم ها، و گفته ام که این دستها، نمی لرزد. من هیچ وقت نگذاشته ام کسی توی این خانه، بداند که من، تا کجای تنهایی رفته ام. من، به جای تمام روزهایی که گذشته است، ترسیده ام. من، عادت ندارم به ترسیدن. امشب سرد نیست. درست همین امشب، که باید هوا سرد باشد. سکوت است. سکوت محض. حتا یک ماشین، باعجله، خیابان را به یاد آدم نمی اندازد. من می ترسم. من دارم می ترسم... من، تازه فهمیده ام که توی این جاده ی مِه آلود ِ بی علامت، صدایم به هیچ کس نمی رسد. من برای آرامش، باید باز، تا خاکستریِ صبح بیدار بمانم. که بعدش، سنگینی نور، خاموشم کند. و هیچ نگویم که، از این همه فاصله، سخت، بیزارم. من، بی تابی را، می روم کنار این دیوار، و سردی بی تفاوتش را، به آغوش می کشم.