باورم نمی شود دو ساعت گذشته است. از برگشتن آهنگها به تِرک اول می فهمم. چشم هایم هرکدام قد یک توپ تنیس شده اند لابد. گلویم از دیروز یک جوری بود و صدایم هم. حالا فکر کنم صدا نداشته باشم اصلن. دستمال کاغذی کم آوردم. نمی شد بروم بیرون. نور موبایل را می اندازم روی میز و توی کیف ها و پیدا می کنم باز. زندگی یک جاهایی آن وسط هاش، تمام شد برای دقایقی. دو ساعت، بی وقفه. سنگین. یک بند. انگار تلمبار چیزی حدود دو سال بود. تازگی ها انگار پایم را از در کلاس می گذارم تو، معلوم است زیر صورتم چه می گذرد. آن دختره تا می نشینم می گوید: یو آر سَد ! من هم تا بناگوش لبخند می زنم برایش و می گویم: اَم آی؟ می گوید: یِس، وِری وِری... . خودم را کنترل می کنم که یکهو لیست حضور و غیاب را نکوبم روی میز و فریاد نکشم خسته ام! سرمای مطبوع را نیم ساعت پیاده گَز کرده بودم که توانستم بحث را بکشانم به خروپف و بیدار خوابی و موضوع را عوض کنم. بعدش هم خندیدیم و انگار نه انگار. کلاس تمام می شود و می افتم روی صندلی توی تیچِرز روم، لیوان چای را تا جایی که می شود فشار می دهم توی دستهام، می خندم به حرف هایی که می زنند، نگاه می کنم به نگار، تا تهش را می خواند. می رویم بیرون. رستوران را می گذاریم روی سرمان. برمی گردیم سمت موسسه. می خواهم بروم دراز بکشم وسط خیابان فرعی کنار ساختمان. دو سه نفر می آیند و نمی شود. می نشینم توی تاکسی و باز می افتم پایین. مامان نشسته است جلوی تلویزیون. می گویم: هی، امروز آخرین دور درمان بود نه؟ آآخیش...بی تفاوت است. بابا از دوی شبانه اش آمده می پرسد الان آمدی؟! می گویم رفتیم شام. دارم درست مثل کسی که گزارش می دهد می نویسم. چشم هایم می سوزد جلوی سفیدی صفحه توی تاریکی. بی تفاوتم. حالا بعد از سه ساعت رفت و آمد دست هایم بین پیشانی و موهام، بعد از تمام شدن همه چیز زیر این سقف، کنار این دیوار، بعد از آوار توی تاریکی، آرام نشسته ام اینجا و هوا دارد روشن می شود. می نویسم تا بار شبی که گذشت کم شود. می نویسم تا بگذرد. می نویسم شاید این وسط ها، چیزی دوباره پیدا شد برای زندگی کردن. که من، مدتی ست خیلی خوب، دلیل کم می آورم. حالا هم دارد، صدای کلاغ می آید. شب چه بی اعتنا، تمام می شود.