وقتی که دستای باد...

نوشتن مهم ترین اتفاقی ست که توی زندگی من می افتد. مهم ترین آدم های زندگی ام را از طریق نوشتن شناخته ام. زخم سخت ترین لحظه های زندگی ام را با نوشتن ترمیم کرده ام. توی همین نوشتن های گاه و بیگاه بزرگ شده ام. تغییر کرده ام. خودم را پیدا کرده ام. خیلی چیزها را پیدا کرده ام. خیلی چیزهایی را که کسی فکرش را هم نمی کند. این طوری است که حالا، حدود دو و نیم بعد از نیمه شب، توی هال ساکت خانه ی محراب، نشسته ام روی این مبل بزرگ نارنجی، فریدون فروغی گوش می دهم، و دیوانه وار احساس نیاز می کنم، که چیزی بنویسم. مهتابی روشن است. توان تحمل نور زرد این لامپ ها در من نیست. بابا دو شب پیش تنهایی برگشت. گذاشته ام مامان بخوابد آرام توی آن اتاق، و صدای بی وقفه ی کیبورد مزاحمش نباشد. خوب است که آدم لحظه های صلح را بنویسد. صلح با خودش. صلح با زندگی. صلح با نارسایی های درمان ناشدنی زندگی. شاید امروز صلحم را، پیدا کردم آنجا بالای آن دره. شاید امروز، نتوانستم بخش های خوب بودن را نادیده بگیرم. شاید امروز، یکهو، متوجه خودم شدم آنجا، کنار آن درخت خشک کوچک. متوجه خودم شدم وقتی نمی توانستم خوب توضیح بدهم که چرا کلاغ ها را دوست دارم. متوجه خودم شدم وقتی آرام می رفتم سمت فروشگاه شهروند، هوا خنک بود، و بغضم را نگه داشته بودم تا حل شود توی قدم های آرامی که بیشتر شبیه قدم های آدم های بی مقصد بود. شاید صلحم را، وقتی پیدا کردم که به منیره نگفتم، یک دقیقه صبر کن، تا کمی گریه کنم. گریه ای که هیچ ربطی به غصه ندارد. گریه ای که واکنش آرامی ست به بودن و نبودن چیزهایی که قابل توضیح نیست. واقعن نیست. صلحم را، امشب، زیر قطره های باران پراکنده ای پیدا کردم که کف خیابان را زنده کرده بود، و شلوغی را قابل تحمل. آدم باید آرامش را بنویسد. آدم باید آرامشی را که توی دل ِ بی آرامی به دنیا می آید، بنویسد. آدم باید بنویسد از خوبی ِ اشک. می دانید؟ اشک خوب است. باور کنید خوب است. این اشکی که من حالا دارم خوب است. دلم نمی خواهد تمام شود. دلم می خواهد همین حالا بروم توی خیابان. شهر اگر حرفی برای گفتن داشته باشد، مربوط به این وقت های شب است. آدم باید از این حس ها بنویسد. که تهشان هیچ چیز نیست. نه ناامیدی، نه امید. نه آغاز، نه پایان. این حس هایی که وجود دارند، از چشم هایت، از دست هایت، بیرون می آیند، تمام فضا را می گیرند، و بوی ملایمی دارند. شاید کمی که گذشت، همینجا روی این مبل، از استشمام حس های مرکب، مدهوش شوم، خوابم ببرد. فریدون فروغی نفهمد و تا صبح بخواند، " لحظه ای که پنجره، بغض دیوارو شکست... "


نوشته: صبا یکشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۸۹

+

عناوين آخرين نوشته‌ها