حرف های نیمه شب، حرف هایی ست، که تمامی ندارد

به خاطر پایم نبود که خوابم نمی بُرد. دردش آرام شده. خوابم که نمی بَرد، خود به خود، همه چیز، توی ذهنم مرور می شود. مثلن این که، نشسته ام کنار خیابان، پیاده رو سنگفرشی قهوه ای ست پوشیده از برگ. سایه ام خم شده روی پایش، و آدم ها رد می شوند، بعضی ها با تعجب، بعضی ها دودل، که بیایند جلو، چیزی بپرسند. مثلن این که درست دو دقیقه قبل از آن که آن دوچرخه بهم بزند، داشتم به چی فکر می کردم. مثلن این که، دنیا چقدر شکل دیگری ست، وقتی کسی حرفت را می فهمد. می خواستم خوابم ببرد امشب. حتا اگر ساعت یازده باشد. نشد. انگار نه انگار که امروز، چقدر خواب را، همه جا، دنبال خودم می کشیدم. مثلن قیافه ی آن پسره را که از روی دوچرخه اش افتاد وسط خیابان، و سیزده چهارده سالش بود. مثلن وقتی را، که راه نمی توانستم بروم، و دو تا آدم احمق، نمی توانستند از توی ماشین، جلوی زبانشان را بگیرند. ندیده بودم به آدم های مصدوم هم، از این حرف های تکراری بزنند. چه حرفی می زنم. تازه این طوری بانمک تر هم می شود لابد، گفتن این که بفرمایید برسانیمتان. آنقدر بی تفاوت بودم، که راهم را بکشم لنگان لنگان بروم روی پله ی ورودی زیرگذر عابر بنشینم، و تند و تند نفس بکشم، انگار که اکسیژن قرار است درد را، آرام کند. به خاطر پایم نیست، که خوابم نمی برد. زندگی ام یکهویی بیخود، دارد از پیش چشمم می گذرد. توی سرم هزار تا موسیقی ست. توی دلم، چیزهایی که نبوده است تا حالا. یک چیزهایی دارد معنا پیدا می کند، که دوست دارم بهشان فکر کنم. یک روهایی از من، سربرآورده است، که می خواهم بیشتر، پیدایشان کنم. یک حرف هایی چپ و راست می شود توی قلبم، که همنوایی می کنند، با این موسیقی بی کلامی که، ضربان قلبم را، تنظیم می کند. مثلن این که چرا من، سرما را، دوست دارم. و حالا هم مثل دیوانه های سرخوش، می روم، پنجره را باز می کنم. مثلن این که من، شورش را در می آورم، که وقتی که آرامم هم حتا، اشک می آید حلقه می زند توی چشمهام، و این صفحه را، درست نمی بینم. و این موسیقی تمام نمی شود. دارم تویش، زندگی می کنم. می لرزم. پنجره را می بندم. این لحاف گرم قرمز، سنگین است. نمی گذارد با یک حرکت سبک، از پهلوی راست، بروم به پهلوی چپ. اما می شود که تا زیر چشمهایم بیاورمش بالا، و آنقدر به تاریکی سقف نگاه کنم، تا ترک هایش کم کم، پدیدار شود. ترک هایی که یعنی، این خانه، از من، بزرگ تر است، و انگار که، مرا می شناسد.


نوشته: صبا چهارشنبه سوم آذر ۱۳۸۹

+

عناوين آخرين نوشته‌ها