یادم نمی آید، اولین باری را، که خودم را نوشته ام. از آن روز، همیشه، خودم را، نوشته ام. نشسته ام، حرف هایی را به یاد آورده ام، که نمی دانسته ام چگونه می شود گفت، و می دانسته ام که می شود نوشت. آن وقت هایی که به پانزده نمی رسید سنم، صفحه ی اول دفترها، سررسید ها، می نوشتم، کسی نباید این ها را بخواند. حالا نمی دانم کجایند. خیلی هایشان خوانده شده ست حتمن. همان موقع ها. چیزهای پراکنده ای هم، روی کاغذهای آواره ای نوشته ام، که معلوم نیست کدامشان کجاست. خط خوردگی نداشته ام هیچ وقت. یک نفس نوشته ام، و عوض نکرده ام حرفی را از هیچ کدامش. من از کنار بابا، همان بچگی هم، می گذشتم، و سختم بود بگویم که، مهم اید برایم. مامان را نه. مامان را، به خاطر این که، یک فرشته ی کوچک دوست داشتنی ست، نمی شود، بغل نکرد هر چند وقت. برای بابا ولی، وقتی تولدش می شد، راحت، روی کاغذی، که می دانستم قرار است تویش، تو خطابش کنم، چند جمله می نوشتم. حالا ولی، به اندازه ی یک کوه، بینمان، فاصله هست. آن قدر که، نمی دانم دیگر، چه باید برایش بنویسم. که دست و پایم می لرزد، که دلش را، نشکنم، تا بار عظیم عشقی که به من دارد، کمرش را، خم نکند. امروز، سر میز صبحانه، گفت که دیشب، نزدیک بود، توی خوابی که دیده بود که من، تویش، ماجرای خوبی نداشتم، سکته کند. نان و پنیر شده بود سنگ، و از گلویم نمی رفت پایین. ظهر، آمدم به مامان بگویم که، به بابا بگو، که نگران من نباشد، و بغضم گرفت. گفتم، نمی خواهم یک لحظه، حتا، باری بگذارم روی قلبتان. بعد دیدم که من حتا، هیچ وقت توی آغوش مامان هم، گریه نکرده ام. و این شاید، اولین بار بود! که اشک هایم می آمد، و مامان با حیرت، بغلم کرده بود. که جمله هایم خورده می شد توی نفس هام، وقتی می گفتم، نباید، نباید، همچین خوابی ببیند بابا. نباید این قدر، دلش لرزیده باشد، که خواب ببیند. گفتم شما، به اندازه ی کافی، خسته اید... و نباید...

من هنوز هم نمی دانم، چطور می شود، زندگی را، تا نهایتش، زندگی کرد، و آرزوهای همه را، تویش گنجاند. من هنوز هم نمی دانم، می توانم، راه خودم را بروم، بی که ته دلم لرزیده باشد، که دل دیگری، نلرزد؟ من چطور می توانم، همه چیز را با هم، بگنجانم توی ذهنم،و به همه چیز برسم؟ من چطور می توانم، وحشت نکنم، از ریختن خانه ی آرزوهای او، وقتی که من، از یک دنیای دیگر، آمده ام...


نوشته: صبا دوشنبه یکم آذر ۱۳۸۹

+

عناوين آخرين نوشته‌ها