هنوز خوب پاییز نشده است انگار. درخت ها سبزند.

مرد سامسونت به دست کت و شلواری کناری، نمی داند که من چرا، صدای ام پی تری را، تا ته، زیاد کرده ام، سرم را تا جایی که می شود، چرخانده ام سمت پنجره، و برایم مهم نیست که باد شدید است. باید سه چهار بار می گفت خانوم، خانوم، خانووم!! تا بی که حواسم به چشم هایم باشد، رویم را برگردانم و بگویم بله؟ یک لحظه مکث کند، بعد آرام بگوید لطف می کنید شیشه را بدهید بالا؟ موهایش رفته است روی هوا. شیشه را می دهم بالا.باز رویم را می کنم به پنجره. چراغ ها، تند و تند، رد می شوند. شاید به دیوار ثابت آن طرف خیابان خیره مانده ام. که رویش اندازه ی یک عمر، تصویر هست. پیرمردی که آواز می خواند روی آن نیمکت، زیر سایه ی درخت، و دوستانش سر تکان می دادند، نمی دانست چرا گام هایم کند می شود. نمی دانست که چقدر دلم می خواهد بنشینم آن گوشه روی چمن، دیده نشوم، و او بخواند. صدایش مثل ضربان قلب من، برود بالا و پایین، و زمان بایستد کمی. رد شدم. از جلوی نیمکت. مثل دختر محصلی که کوله پشتی انداخته است، و به احتمال زیاد، از موسیقی غمگین خوشش نمی آید. دارم از گرسنگی، خسته می شوم. یک دکه هست همین اطراف. می رسم، مثل همیشه، آب آلبالو! با یک کیک کوچک شکلاتی. آن روبه رو اراذل نشسته اند. باید هنوز راه بروم. اینجا نمی شود. دور می زنم. دور می شوم. اینجا می شود نشست. آن طرف تر یک زن و شوهر و بچه نشسته اند. این نیمکت خالی ست. تا جایی که چشم کار می کند، کسی نیست که بیاید این طرف. اشک با آب آلبالو. به پارک، خواب آور تزریق کرده اند. خودش را زیر آفتاب بی رمق بعدازظهر، می کشد. سایه ها، سنگفرش ها، سطل های زباله، اصرار می کنند که بی تفاوتی شان را، فریاد بزنند. بابایی که دنبال دختربچه اش می دود تا نیفتد توی آب، تمام مدت، با تردید، نگاهم می کند. آخر آدم حسابی، به قیافه ی من می آید فراری باشم؟ بیشتر شبیه کسی هستم که کنکورش را خراب کرده است. چند نفر انگار می خواهند بیایند این طرف. بلند می شوم. آبدارچی موسسه، نمی داند، که چه تلاشی می کنم، با لبخند نگاهش کنم. خیال می کند این لبخند، همیشه هست. همکاری که با مهربانی می پرسد خوبی؟ نمی داند که به هر حال، در جوابش می گویم هی...! اوهوم. تو چطوری رفیق جان ؟


نوشته: صبا یکشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۸۹

+

عناوين آخرين نوشته‌ها