یک ساعت است که، هر پنج ثانیه، کلاغِ نشسته روی تیر چراغ برق کوچه، یک بار می‌گوید قار. آفتاب و ابر بازی‌شان گرفته و نور اتاق هی کم و زیاد می‌شود. شماره‌ی ناشناسی از دیشب هی تک می‌زند و به‌ روی خودم نمی‌آورم. دوستم پرسیده بود که گرفته‌ای کلا؟ گفته بودم شاید. پرسیده بود چرا خب؟ نگاهش کرده بودم. بعدش لبخند زد و سر تکان داد فکر کنم. یک سری عکس را گلچین کرده‌ام. گذاشتمشان توی فولدرِ فرندشیپ. اسلایدشو را زدم و با یک آهنگی که خیلی ربط داشت، نیم ساعت، نگاهشان کردم. شلوغ‌ترین زمان زندگی‌ام است شاید. و تنهاترینش. تنهایی به من که می‌رسد، هزارتا معنی پیدا می‌کند. هزارتا صورت. هزارتا شکل. همیشه می‌جویمش، ولی این‌بار، خیلی هست. خیلی بیشتر از همیشه. بزرگ‌تر از همیشه. چقدر بد است که آدم کسی را آنقدر دوست داشته باشد که روز خوبش، با دیدن خوب نبودن او، بد شود. بیرون پنجره، به معنای واقعی کلمه، بعدازظهر است. ساکت. خالی. زرد. آرام. پوچ. "هیجان". چیزی بود که دیشب به مامان گفتم در جواب اینکه کسانی که ترن هوایی سوار شده بودند و داشتند سکته می‌کردند، چرا این کار را می‌کردند. امروز، ماست که می‌ریختم توی کاسه، به خواندنم خندید. گفتم چرا می‌خندی؟ گفت معلوم است فکرت مشغول است و الکی می‌خوانی. هرقدر هم مرا نشناسد، باز این‌جور وقت‌ها نمی‌شود از زیر نگاهش دررفت. باید بفهمد که کله‌ات پر است. و هرچقدر هم آواز بخوانی خالی نمی‌شود. یاد آواز خواندن زهرا افتادم. می‌توانم توی ذهنم پخش کنم صدایش را هروقت دلم تنگ می‌شود. فکر می‌کنم به اینکه یکی از بزرگ‌ترین اشتراکات من و نگار همین است. دیوانه‌وار و متفاوت دوست‌داشتن زهرا. مثل علاقه‌ی مشترک یک پدر و مادر به بچه‌شان. تکه‌تکه می‌خوانم "لب‌خوانی‌های قزل‌آلای من" شمس لنگرودی را. چیزی جور نمی‌شود توی ذهنم برای کوتاهی شعرهایش این بار. "انگار حال خوشی ندارد دنیا/ گاهی سعادت از درودیوار آدمی می‌بارد/ گاهی/ مینی فراموش‌شده در جنوب فرانسه/ زیر میز نهارخوری‌ات منفجر می‌شود." چند لحظه می‌مانم روی این‌یکی... . یکهو می‌بینم که کاج‌های حیاط چقدر بلند شده‌اند. سرشان دیگر از کادر خارج شده است. و چه زندگی مزخرفی دارند. به تقویم رومیزی سال هشتادونه نگاه می‌کنم. جمعه است. امسال هم تقویم‌هایمان مال اداره‌ی امور فرهنگی ایرانیان خارج از کشور است. و توی نقاشی‌هایش که خطاب به بچه‌هاست، مردها همیشه ریش دارند. و از همه‌ی این حرف‌ها گذشته، من دلم تنگ است. امروز هیچ‌چیز به هیچ‌چیز ربط ندارد. و من دلم تنگ است. دلم تنگ روزهایی‌ست که خاطره‌ای گنگ‌اند و دور. دلم برای دوست‌های دیده و نادیده‌ام تنگ است. حتا دلم برای هرگزوجودنداشته‌ها تنگ است. امروز دلم حتا برای آبدارچی روزهای گرم ستاد هم تنگ است. امروز کش آمده است. و روی ارتجاعاتش، خیلی نامحسوس و کُند، هی ، بالا و پایین می‌افتم...


نوشته: صبا جمعه بیست و هفتم فروردین ۱۳۸۹

+

عناوين آخرين نوشته‌ها