بغض یازده سال پیشم را که دیدم آنطور توی دستهایم ترکید لابهلای پرشهای سفید کیفیت خاکگرفتهی نوار ویدیویی سال هفتادوهفت، با تفاوتی به فاصلهی اینجا تا زندگیهای آنوقتها، بغض بلعیدهشدهی تکتک این روزهایم برگشت و مثل کسی که نیستم، جایی که نباید، یک بار گفتم هق. انگارنهانگار که بدم میآید چقدر توی جمع... و نهانگار که من. معصومیت که مثل هالهی اشک دودو میزد توی چشمهایت، سادگی و بکارت اولین برف زمستان، در یک صبح زود، که نشسته بود توی صورتت... . بغضم سرپا، کنترل بهدست، جلوی تلویزیونی که مال خودمان نبود، رو به میز ناهاری که ننشسته بودم سرش، توی صورت کسانی که انتظارش را نداشتند، پیچ خورد توی گلویم و یک بار گفتم هق. داشتم نوک قلهی کاذبی را دوباره میدیدم که اشتباه رفته بودیمش بالا، و بد افتادیمش پایین. باهم. افتادیمش پایین. "حق" من را خیلی آزار می دهد. "حق" شده است فوبیای من اصلا. حقی که باید باشد و نیست. حق سختی که نباید باشد و هست. نتیجههای نابرابر با تصمیمهای معلوم نیست آخر چگونهی آدم. و تصمیمهای لعنتیِ حتا نه مال خودمان. زندگیهایی که فنا میشوند سر هیچ. زندگیهایی که حق ندارند فنا شوند و میشوند و دستت را هرچقدر هم دراز کنی توی هوا و چنگ بزنی، هوا نصیبت میشود و جای خالی. و خشم. و زمان خاک میپاشد رویت. روی زخمهایت، روی قلبت، روی عمرت، روی زندگیات، روی حقت، روی وجودت. و یک باد که میوزد، میآیند دوباره رو. و عریان و خسته میمانی زیر خود نور تیز آفتابِ بدترین ظهری که میتواند باشد. دردهایی که از یک روز یکهو، تا ابد، میافتند روی دوش آدم، نمیآیند توی کلمههای کنار هم. نمینشینند توی کلام. فقط میشود توی ضربان قلب آدمها جستشان. و من قد کشیدهام توی درک حضورش، هیچقت دانستی؟ من قد کشیدم تویش. و دوازده سال کم است برای بزرگ شدن. همیشه کم است.