تبليغاتX
همهمه

شبیهِ درخت‌های اسفند

زندگی خالی‌ست. مثل ذهن من. مثل دست‌های من. مثل من. لابه‌لای حرف‌هایمان می‌گفتم، حساسیت‌ها نباید طبیعت ِ زندگی را از آدم بگیرند. مرزی هست بین ِ فهمیدن و زیستن، که نباید باشد. مرزی نیست بین ِ فهمیدن و زیستن، نبودنش را باید پیدا کرد و نمی‌شود. کوچه‌های سرد ِ ساکت ِ جمعه، خانه‌های رمزآلود ِ قدیمی ِ هیجان‌انگیز، درخت‌های آرام ِ خشک ِ رسیده به هم از این سر و آن سر، هوای ابری ِ اسفند، ساعت‌های بعدازظهر ِ بی تب و تاب، بار ِ تلاطم ِ توی حرف‌هایمان  از چیزهایی که هست، یا توی ذهنمان یا پیش چشممان. من خالی شده‌م. آرامشم صاف ِ صاف می‌شود توی رهایی ِ دو ساعت آواز شنیدن و خواندن، شنبه‌ها، وقتی دلم برای زندگی تنگ می‌شود. پنجره هست، کتاب هست، ساز هست، و نوری که برای نوازش چشم‌هایت کافی‌ست. بغض ِ خوب ِ پنهانی که گلویم را می‌گیرد هنگام ِ آغاز ِ یک تصنیف، به چپ و راست که تاب می‌خورد بی‌اختیار بدنم به خاطر ِ آرامش ِ کلماتی که پرواز می‌کنند، ترسی که می‌ریزد آرام آرام و صدایم که می‌تواند اوج بگیرد و دردی که نیست آنجا. من خالی شده‌م. صبح به صبح که خواب‌های آزارنده تمام می‌شوند، یاد گرفته‌ام که چطور از آشفتگی‌شان به یک لیوان ِ چای بگذرم. قفلی که هست توی وجودم که به روی خانه باز نمی‌شود، بزرگ می‌شود و سنگین، و خانواده را دور می‌کند و دستم به آرام کردنشان نمی‌رسد که هرچند مهربان‌اند، دنیایشان دور است. گم‌شدگی عادت می‌شود و بیگانگی، طبیعت. دوست داشتن آسان است. تناقضی نیست بین دوست داشتن‌های زندگی و خستگی‌های زودهنگام. رد که می‌شدیم از کنار آن خانه‌ی سفید با چراغ ِ روشن ِ زیرزمینش و کتابخانه‌‌ای که بود توی پنجره، پشت سر ِ مردی میان‌سال زیر ِ نور ِ چراغ ِ مطالعه، گفتم که از نگفتنی‌هایم که حرف می‌زنم، دلم می‌خواهد کسی که گوش می‌دهد دانسته باشد که نگاه ِ خوب به دنیا را گم نکرده‌ام و دردم تیره بینی نیست. می‌خواهم بداند که می‌دانم کجای زندگی زیبایی ببینم و شادش باشم و باز هم این غم ِ ممتد ِ پس‌زمینه هست، تا کلافه‌ام کند از بودن. می‌خواهم بداند که تنفر از آدم‌ها برای من سخت است و بودن و چگونه بودن ِ کسی مشکل ِ من نیست، من آن جایی را که برای من باشد ندیده‌ام و من آرامم و شاید آرام‌تر از تمام آدم‌هایی که می‌شناسم حتا، ولی به آرامی هم سرگردان ِ زمانی که بگنجم به تمامی در زندگی‌م و آن زمان نیست و نمی‌آید و راهش گم است مثل من. گم است مثل من. تاریک می‌شود هوا، برف می‌نشیند و شنبه‌ای رو به پایان است، سکوتی خانه را گرفته و چشم‌هایم خواب آلوده است و وقت خوبی برای خواب دیدن نیست.


نوشته: صبا شنبه بیستم اسفند 1390

+


"To look life in the eyes"

 پرواز بابا تاخیر دارد. مامان گفت. "ساعت‌ها" را دیدم. بار اولی که دیده بودمش، چند سال پیش، پیش خودم گفته بودم باید این فیلم را دوباره ببینم. نمی‌دانم چرا "امشب" دیدمش دوباره. مدتی‌ست خوب نمی‌توانم بنویسم. درست همین امروز بود که فکر می‌کردم دیگر اینجا نخواهم نوشت. حالا که آمدم بنویسم، خنده‌ام گرفت. هیچ وقت نمی‌شود همچین چیزی گفت انگار. نوشتن مثل اتفاقی‌ست که می‌افتد. خوب نوشتن همیشه اتفاق نمی‌افتد، اما نوشتن، چرا. سرد است. خانه‌ی ما گرم نمی‌شود با یک دانه بخاری آن گوشه‌ی هال. مامان نشسته است جلوی تلویزیون. یک پتو روی پایش، یک پتو دور شانه‌هایش. صورتش آرام است. چند بار رفتم پایین و برگشتم بالا. مهسا خواب است. یک بار چای آوردم. یک بار نارنگی. یک بار هیچ چیز. چند دقیقه پیش، دوباره رفتم پایین. نشستم روی صندلی کنار مامان. سرم را گذاشتم روی شانه‌اش، پیشانی‌ام توی انحنای گردن و شانه‌اش. یک چیزی گفت و خندید. نمی‌دانم چه بود. نشنیدم اصلن. حواسم نبود. چشم‌هایم سوخت یکهو. همیشه همین طور می‌شود. مویرگ‌هایش می‌زنند. مثل گازی که مورچه می‌گیرد. یک چیز دیگر گفت. سرم را بلند کرد. نتوانستم. دید خیسی چشم‌هایم را. وقتی دید خیسی چشم‌هایم را، گفت چرا اشک داره چشمات؟ وقتی گفت، درست روبه رویش، بغضم شکست. سرم را گذاشتم روی سینه‌اش. می‌دانستم تحملش برایش چقدر سخت است. خودخواه شده بودم. دلم می‌خواست توی آغوشش گریه کنم. کاری که هیچ وقت نمی‌کنم. که هیچ وقت نکرده‌ام. نوازشم کرد. دلم می‌خواست هیچ چیز نگوید ولی نمی‌شد. مدام می‌پرسید چرا. من فقط اشک ریختم. بعدش هم، آمدم بالا. گفتم هیچ چیز نیست. هیچ چیز هم نیست. اتفاقی نیفتاده. چیزی برای گفتن نیست. خندید باز و گفت فردا ساعت دو بعدازظهر، می‌آیی دنیا. چشم‌هایت درشت و سیاه بود. موهایت سیاه بود. دکتر گفت " ای بابا، نگذاشتی ناهارم را بخورم! ". آمدم بالا، تا بنویسم، توی بغل مامان، گریه کردم. گذاشتم این یک بار را ببیند. فقط می‌خواستم همین را بنویسم...

چرا یکهو رفتم بغل مامان؟ بچه‌ها کِی پناه می‌برند به آغوش مادرشان؟ هوم. وقتی ترسیده‌اند. وقتی ترسیده‌اند. وقتی ترسیده‌اند.


نوشته: صبا چهارشنبه پنجم بهمن 1390

+




شب یلداها هم همیشه، مثل چهارشنبه سوری‌ها، احساس بیگانگی کرده‌ام. مثل کسی که توی کشور دیگری باشد، و مردم را نگاه کند وقتی درخت کریسمس تزئین می‌کنند، یا لباس سفارش می‌دهند برای هالووین. به خاطر این بوده‌است حتمن، که کسی را نداشته‌ایم توی این شهر، خودمان بوده‌ایم و آن لحظه‌های آخر یادمان آمده‌است که هی! شب یلداست. خب حالا که چی؟ بابا میوه خریده‌است و شب آمده که بچه‌ها بیایید انار خریده‌ام. همین. و هندوانه‌ای که توی سرما نمی‌چسبد. فردایش توی مدرسه، وقتی همه خوابشان می‌آمد، و برای این که معلم درس نپرسد، می‌گفتند دیشب یلدا بوده‌است خانوم، من نگاهشان می‌کردم، آن موقع‌ها دلم می‌خواست جزوی از آن‌ها باشم، اما حالا دیگر مهم نیست. مثل چند روز مانده به چهارشنبه‌سوری‌ها، وقت‌هایی که مسافرت نبودیم، که همه از هم می‌پرسیدند برنامه‌تان برای چهارشنبه سوری چیست؟ و وقتی به من می‌رسیدند، من می‌گفتم هیچی. و شب چهارشنبه سوری، سروصدایی که از خیابان می‌آمد، دلتنگم می‌کرد، و می‌ماندم توی اتاق، و انگار صدای ترقه‌ها از دیوارهای اتاقم می‌آمد، و مامان می‌آمد با حالت مهربانی که، خب صبا برو توی حیاط آتش روشن کن، من نگاهش می‌کردم که، نه مرسی. مهم نیست. تا شب تمام می‌شد، توی سررسید می‌نوشتم تا آرام شوم. نداشتن چهارشنبه سوری شاید نبود که آن‌قدر آزارم می‌داد. چیزی پنهان‌تر از آن بود. تنها خاطره‌ای که از چهارشنبه سوری داشتم، حیاط ِ خانه‌ی مامان بزرگ بود، ملایر، وقتی که همه‌ی نوه‌ها جمع بودند و آقاجان فشفشه می‌داد به همه، و دنبالمان می‌کرد، و حیاط را شور و هیجان می‌گرفت. شاید دو بار باشد این خاطره، تصویری پیش چشم‌های کودکی‌م. از یلدا هیچ خاطره‌ای ندارم. دیشب فهمیدم که می‌گریزم ناخودآگاه از این شب. می‌خوابم زودتر از همیشه. واقعن مهم نیست برایم دیگر. اما بی که بدانم انگار، ترجیح می‌دهم خیال کنم که شبی‌ست مثل شب‌های دیگر. که هست. شبی مثل شب‌های دیگر.


نوشته: صبا پنجشنبه یکم دی 1390

+


برگ‌های روی زمین، خیس خورده بودند، صدا نداشتند.

من همان‌قدر که می‌آیم اینجا، از تلخی‌هایم می‌نویسم، از سکوت‌هایی که سنگینی‌شان زندگی‌ را گرفته‌است، همیشه خواسته‌ام که توی چیزهایی که ثبت می‌شود، خوبی‌ها باشد. اتفاق‌های خوب، لحظه‌های خوب، حضورهای خوب، نگاه‌های خوب، حرف‌های خوب. "خوب" برای من، معنایی بیشتر از آن چیزی دارد که معمول است. خوب برای من واژه‌ی بی‌نهایتی‌ست. من وقتی می‌گویم خوب، منظورم باد اول پاییز است. منظورم نوری‌ست که مایل می‌تابید بعدازظهر‌ها از لای کرکره‌های آبی ِ اتاق‌های تودرتوی خانه‌ی مامان‌بزرگ و آقاجان. منظورم صدای آبی‌ست که از یک رودخانه می‌آید که آن دورترهاست و هنوز دیده نمی‌شود. منظورم چیزی‌ست که به زندگی امیدوارم می‌کند هنوز. چیزی که دستم را می‌گیرد وقت‌هایی که نای ایستادن نیست. من همان‌قدر که برای توان مقابله با سختی‌ها، می‌نویسمشان، همان‌قدر که برای گذشتن لحظه‌های سهمگین، به کوبیدن روی این کیبورد پناه می‌آورم، همان‌قدر هم برای چیزی شبیه پرواز، سبُک ِ سبُک، به خاطر اتفاق‌های خوب، خواهم نوشت. که زندگی مگر ترکیب ِ این‌ها نیست؟ ترکیب ِ بغض‌ها و لبخندها؟ اشک‌ها و خنده‌ها؟ ترکیب ِ اشتیاقی که در خواستن هست و سِر شدنی که در نتوانستن؟

اتفاق‌های خوب، گاهی می‌شوند... فراتر از اتفاق. گاهی می‌شوند، جبران بخش‌هایی از دردی که کشیده‌ای چندوقت. گاهی می‌شوند سطرهای پررنگ شده‌ی زندگی‌ت، که چیزی کم از یک داستان بلند نفس‌گیر ندارد. اتفاق‌های خوب، گاهی درست آن زمانی می‎افتند که باید، وقتی جوری می‌آیند، نرم، آهسته، التیام‌بخش، که ندانسته یکهو می‌بینی چقدر یادت رفته‌است، چقدر یک چیزهایی کم شده‌است دردشان. چقدر غنیمت است بودن چیزهایی که هربار انگار بار اول است که متوجهشان شده‌ای. بعد، می‌شود که یادت برود که چه تنهایی همه چیز را نگه داشته‌ای روی شانه‌هایت یک وقت‌هایی، که چه تنهایی تمام راه بلند سنگ‌لاخی روزهایت را رفته‌ای و شب‌هایت را پناه گرفته‌ای جنین‌گونه گوشه‌ی تخت‌ات که آخر دنیاست، تا صدایت به گوش کسی نرسد و خلوت سنگین‌ات نشکند. این‌ها را می‌نویسم که بگویم که "خوب" برای من چه معنایی دارد. که خوب چه خوشحالم می‌کند. که خوب چه عزیز است برایم. که خوب چه ارزشی دارد توی این روزهام. که خوب، که خوب... را باید نوشت. باید بیشتر از این‌ها، بهتر از این‌ها نوشت. این‌ها را می‌نویسم، به خاطر این که، قدری که به نوشته نیاید، خوشحالم از بودن ِ دوست ِ خوبی، که آن‌قدر " دوست " بوده است برایم، توی روزهایی که فاصله، پرتم کرده بود از دنیا بیرون، توی روزهایی که، وجودم از نبودن‌های به یکباره‌ی پشت ِسر ِهمی که خراب می‌شد روی زندگی‌ام درد می‌کرد، آن‌قدر " دوست" بوده‌است، که لبخند را، " لبخند" را، به روزهایم برگرداند. هوم.  لبخند اگر می‌زنم دوباره، یعنی که دوستی بوده‌است تا یادم بیاورد، که چطور می‌شود هنوز خوبی‌ها را حس کرد، وقتی حتا، غم ِ عالم خانه‌ی دلخوشی‌هایت را خراب کرده‌باشد.


نوشته: صبا دوشنبه بیست و سوم آبان 1390

+


یک سال می‌گذرد و چندین سال دورم ناگهان از همه‌چیز.

پرده را جمع می‌کنم. توی این کار، همیشه یک جور امید هست. احساس می‌کنم اگر روزی دیگر هیچ چیز برای دلخوشی‌م باقی نمانده باشد، خواهم گذاشت پرده همان‌طور سنگین و خسته، بایستد پشت ِ پنجره و نور را بشکند. ابری‌ست و هوا همان رنگی‌ست که می‌خواهم. آن‌وقت نور یکهو از پشت پرده‌ای که جمع می‌شود، می‌ریزد روی صورتم، توی اتاق ِ نامرتبی که نشان ِ پریشانی‌ست. این اولین لحظه‌ی تماس نور ِ سفید-آبی-خاکستری ِ ظهر ِ ابری با وجودم از آن لذت‌هایی‌ست که دلم می‌خواهد می‌توانستم با کسی شریکش شوم. با کسی که بداند چه‌طور نور، ابر، پنجره، ممکن است برای نفس‌های آدم، کلیدی باشد. می‌ایستم کمی همانجا کنار ِ پنجره، صدای قارقار ِ هیجان‌زده‌ای می‌آید و اشک جمع می‌شود پشت پلک‌های بسته‌ام که چقدر دلم برای یک چیزهایی تنگ است. می‌روم روبه‌روی آینه و فکر می‌کنم به این‌که دیگر موهایم به اندازه‌ای رسیده‌اند که بشود شانه‌شان کرد کمی و شانه‌شان می‌کنم و یاد ِ نوشته‎ای می‌افتم که یک سال پیش نوشته بودم وقتی که آرام بود روزم و اما یک فرق عمده داشت آن روزها با روزهایی که حالا می‌گذرند و دوست ندارم بنویسم فرقش را چون درد دارد یادآوری‌ش. می‌خواستم امروز را از همان آغازش بنشینم پای درس‌ای که سایه‌ی هولناکش افتاده‌است روی شبانه‌روزهایم اما به جایش، نمی‌دانم درست چه شد که نشستم پای این وبلاگ و آرشیوش و چه اشتباه بزرگی‌ست مرور ِ نوشته‌هایی از این دست، هنگام ِ آغاز روزی این‌چنین. از این که حدود یک سال گذشته‌است از این پست و این پست و این یکی، از این‌که چقدر من ِ این چند وقت، مجبور شده‌است جور دیگری باشد و چه دردی هست حتا پس زمینه‌ی تمام لذت‌های کوچکش... قلبم درد می‌گیرد. اوهوم. تازگی‌ها درد هم می‌گیرد قلبم و تنها تپش‌های دیوانه‌وارش نیست که مجبورم می‌کند دست و پایم را جمع کنم و نتوانم یک دل سیر به عزای بخش‌هایی از زندگی بنشینم. یاد برف دیشب توی جاده می‎‌افتم و صدای فرهاد و حرفی که به مامان زدم که واقعن خوب است که فرهاد توی موسیقی ایران هست... و یاد آن همه اشکی که ریختم رو به شکل‌هایی که کشیده بودم روی بخار پنجره و خوشحال از این که مامان هیچ کدامش را نفهمید. یاد آرزویی که داشتم یک جاهایی وسط راه، که کاش نرسم هیچ وقت. تکراری است تصویرها؟ احساس می‌کنم بارها نوشته‌ام از این اشک‌های پنهانی و همین است ولی تمامش. این یعنی زندگی‌ام را بغض گرفته‌است و ته ِ خنده‌هایم هم این بغض مثل ِ بستری ثابت خوابیده‌است آماده‌ی بیدار شدن. حالا صدای بی‌وقفه‌ی گنجشک‌ها می‌گوید که امروز هوا آن‌قدرها سرد نیست. این پست را می‌خواستم جور دیگری بنویسم و از چیزهای دیگری بنویسم اما برای ذهن ِ پریشان هیچ قاعده‌ای نیست و هرگز نمی‌توانم برای نوشتن‌ام تکلیف تعیین کنم و انگار که آن وجهی از وجودم که می‌نویسد نخواست آن چیزها را بنویسد. نمی‌خواهد بنویسد. هنوز.


نوشته: صبا سه شنبه هفدهم آبان 1390

+


مگر توی همین چند خط

فرسودگی. نمی‌دانم چیست توی صورتم، که داد می‌زند، فرسودگی. دیگر از آن مسئول دفتر موسسه خجالت می‌کشم، که یک ترم هم توی کلاسم بود، و هربار طرف‌های ظهر، طرف‌های عصر، یکهو آمد توی اتاق ِ معلم‌ها، مرا یک گوشه دید با دماغ قرمز. از آبدارچی ِ موسسه که خیال کرده‌ام نفهمیده هیچ وقت مثلن، وقتی خودم را به خواب زده‌ام، یا به مطالعه، با صورت ِ پنهان. یا امروز که درست پشت در کلاس، چند قطره اشکم به اجبار تمام شد و جوری خوشحال رفتم نشستم پشت میز، که اگر هم خواستند حدس بزنند، نگذارم. انگیزه‌ام برای انجام هر کاری، پرتی حواس است و دور شدن. و تعداد آدم‌های یک جمع که از هفت- هشت تجاوز می‌کند، گم می‌شوم، یک جوری که انگار هیچ کس را نمی‌فهمم. یک جور غربتی نفسم را می‌گیرد، که سنگینی می‌کند پیش چشمم همه چیز. نه توی تنهایی‌م امنیت هست، نه پیش دیگران. آن‌قدر همه چیز را گذاشته‌ام به پای خودم همیشه، آن‌قدر گذاشته‌ام روی دوش خودم گلایه‌ها را، کم‌بودها را، که حرفی برای گفتن ندارم به هیچ کس. به هیچ کس نمی‌توانم بگویم چرا؟ مثلن مشت‌های آرام بکوبم روی شانه‌ی کسی و جمله‌هایی را که هیچ وقت به زبان من نیامده بگویم و داد بزنم و این احساس خفگی‌م آرام بگیرد. امشب اگر این چند جمله را نمی‌نوشتم دوباره شبیه دو روز پیش می‌شدم که انگار رفته بودم توی کما، توی بیداری. که زبانم بند آمده بود انگار و دنیا بند آمده بود یکجا. هی نیامدم طرف نوشتن این روزها، برای این‌که می‌دانستم حرف تازه‌ای نیست. جز همین بغض‌های خسته‌کننده‌ی کشدار. جز این مواجهه‌های طاقت‌فرسایی که از دانستن ِ درد تا آدم، هیچ فاصله‌ای نمی‌گذارد. یادم نمی‌آید از کی دوباره این‌طور اوج گرفت، این خوب نبودن‌ها. گاهی برایم مهم هم نیست حتا دیگر، خوب بودن و نبودن. یاد ِ " دغدغه‌ی خوب بودن"ای می‌افتم که زمانی حرفش را می‌زدیم با دوستی، و این‌که چه ناپیداست آثارش توی این روزهای یک‌جورهایی مقوایی. اوج سختی‌اش این است، که درست لابه‌لای همین روزهای بی‌رنگ ِ بی‌هویت، باید بتازی چهارنعل، برای خراب‌تر نشدن ِ چیزی که هست. بیشتر از هر زمانی توی زندگی‌ام، خسته‌ام. و بیشتر از هر  زمانی توی زندگی‌ا‌م، فرصتی برای خسته بودن نیست. خسته‌ای که برای بقا، می‌دود، چه حالی دارد؟ 


نوشته: صبا شنبه چهاردهم آبان 1390

+


عنوانی که ندارد.

مقابل ِ هجوم ِ بی‌رحم ِ اتفاق‌ها، مقابل ِ جبر ِ کثافتِ محیط، مقابل ِ حرف داشتن و توان ِ گفتن نداشتن، مقابل ِ امکان ِ انتخاب نداشتن، مقابل ِ سکوت‌های سردِ دردناکِ از سر اجبار، مقابل ِ سطح مستهجن ِ شعور ِ اکثریت ِ غالب، مقابل ِ بلندی ِ سرگیجه‌آور ِ حصارهای مضحکی که قبل از حتا بودنمان دورمان ساخته‌اند، مقابل ِ میز ِ قمار ِ یا خودت باش و دردهای بعدش را بکش، یا خودت نباش و درد بکش، مقابل ِ بی‌اختیار از دست دادن ِ لحظه‌های خوب، مقابل ِ سختی ِ ساختنِ لحظه‌های خوب، مقابل ِ بی‌ارزشی زندگی آدم‌ها، پیش چشم ِ کسانی که شعار ارزش می‌دهند، مقابل ِ مسخرگی ِ قدرت ِ  مفهوم‌های جاهلیت‌گونی که روابط ِ انسانی را جهت می‌دهند، مقابل ِ عمق ِ تنهاییِ شب‌های طولانی، مقابل ِ سنگینی ِ روزهایی که بد می‌آیند، می‌ریزند، خراب می‌کنند، مقابلِ خیابان‌های شلوغِ ناامن برای شکنندگی ِ عصرهای گریزازهمه‌جا، مقابلِ معنای گم‌وگور ِ روهای سهمگین زندگی، مقابل ِ پیچیدگی ِ غیرقابل توجیه ِ ساختن ِ زندگی وسط تمام ِ تناقض‌های خارج از دست، مقابل ِ چیرگی ِ بی‌ثباتی ِ معنای زندگی، مقابلِ خنده‌داری ِ به سادگی در درد گذشتنِ روزهایی که نباید، مقابل ِ نبایدهای خنده‌دارِ غیرقابل ِ عصیان، مقابل ِ عصیان‌های فروخورده‌ای که نامعلومی ِ زمان سربرآوردنشان ترسناک است، مقابلِ لرزیدن‌های وقتِ ایستادن‌، مقابل ِ تنهایی ایستادن، مقابل ِ پنهانی فروریختن، افتادن، مقابل ِ دوباره و دوباره ایستادن...

بی‌پناهی. بی‌پناهی.      


نوشته: صبا دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390

+


بیا تا برایت بگویم...

نمی دانم چرا یکهو، یاد از دست دادن افتادم. پیاده رو ِ پاییزی یکی از خیابان های خلوت ِ دانشگاه را داشتم باز، بعد از دو سال، راه می رفتم و چشمم گاهی به کفش هایم بود، گاهی به کلاغ های روی نرده های دور ِ محوطه ی خوابگاه. یاد ِ فاصله ای افتادم که از منِ این روزها هست تا آن روزها. یاد فاصله ای که از من هست تا کسانی که نباید دور باشند و هستند. بعد، یاد ِ از دست دادن افتادم. یاد اولین تجربه ی سنگین از دست دادن. یاد هفده سالگی که در بُهت و اشک گذشت تا من، مرگ را، از نزدیک، احساس کنم و برای هضمش با چیزهایی بجنگم و شب هایم طول بکشد مدام. یاد ِ پریسا افتادم و خاری که مانده بود لای کتابش. یاد ِ نبودنش افتادم. یاد تمام شدن ِ نفس هایش. یاد ِ خودم که تنها مانده بود جلوی آن همه پارچه ی سیاه، و خیره به اسم نزدیک ترین دوستش نگاه می کرد. یاد بیست و چهار سالگی پریسا افتادم که همان طور ماند. و روزها را شمردم و قدم هایم کند شد که حالا درست هم سن شده ایم. و همین اندازه زندگی کرده بود پریسا که من تا امروز. هفت سال بینمان فاصله بود و همه مرا فکر می کردند بزرگ ترم و او را کوچک تر. حالا رسیدیم به هم، توی یک روزِ پاییزی ِ نه چندان سرد، اما بی نهایت آرام. بعد، " از دست دادن " با هر قدمم هجی می شد و گاهی حتا دست هایم از پهلوها می آمد بالا، و باد را می شکست. چقدر این ترکیب گویاست. از دست دادن. آدم ته ِ دلش خالی می شود با آهنگ کلمات. " دست" خیلی مهم است. شاید تمامش برای همین باشد. از- دست - دا- دن... تکرار می کردم و گام هایم تند شده بود. از- دست - دا- دن... باد، باد ذهن مرا قلقلک می دهد. باد، برای من تصویر می سازد. باد می آمد. حال ِ عجیبی دارد گریه در خیابان. آرام بودم و گریه می کردم و باد می آمد و هم سن پریسا شده بودم و تنها بودم و تنهایی ام بی اندازه بزرگ بود. دانشگاه تمام شد و موسیقی تمام شد و خیابانِ ساکت، کِش آمده بود تا آسمان. دلم می خواست کِش بیایم تا آسمان. دلم می خواست اتفاقی بیفتد. اتفاقی که به رخوت این روزها که دیگر نمی شود بهشان گفت این روزها ، که طولانی شده اند، پایان دهد. امروز عصر، نزدیک های غروب بود، که یاد ِ از دست دادن افتادم.    


نوشته: صبا سه شنبه دوازدهم مهر 1390

+


Out of the blue

آدم خودش را به تدریج می شناسد. منظورم از شناختن، درک بخش هایی ست از وجودمان، که همیشه و همه جا، معنی ندارند. که گاهی تازه به دنیا می آیند، یا کشف می شوند، وقتی کسی، می آید، و رنگی اضافه می کند به تصویری که از زندگی داریم. آنهایی که مثل من، کشف آدم ها برایشان برابر با کشف روهای جدیدی از زندگی ست، نمی توانند، چیزی را، کسی را، حسی را، برای همیشه حذف کنند. هر کسی که پا می گذارد توی ذهن ما، با خودش، معنی می آورد، رمز می گشاید از چیزهایی، یک جوری نگاه می کند به همه چیز، که هیچ کس دیگری نه. یک بخش هایی هست از وجودمان، که تنها با بودن کسانی معنی دارند، که در به وجود آمدنشان، نقش داشته اند. بعد، این گونه می شود، که آدم ها که می روند، آنهایی که نزدیک ِ نزدیک آمده بودند، که از این مرزی که دورمان هست، پا گذاشته بودند این طرف تر، که از نزدیک دیده بودیم هم را، بی حصار، وقتی می روند، آن بخش های وجودمان هم، خاموش می شوند، می خزند یک جایی، گم می شوند در عمق، و به سطح نمی آیند. مثل وقتی ست که یک کتاب را، با یک نفر شروع کنی به خواندن. نیمه بماند، تنها بمانی، و دیگر نتوانی بخوانی اش. نخواهی که بخوانی اش. مثل وقتی ست که یک خیابان، دیگر مثل قبل نباشد، برای این که کسی که تصویر ذهنی آن خیابان را ساخته است، دیگر نیست. شاید اشتباه می کنم. شاید هم، آن حس، برای همیشه می ماند، به عنوان حاصل درک های مشترک. چیزی که می دانم این است که، من، با نزدیک شدن به آدم ها، بُعدهایی از خودم، زندگی، و همه چیز، کشف می کنم، که فقط با آنها معنی دارد. این چیزی نیست که " من ِ" واحد من را زیر سوال ببرد. این چیزی ست که کرختی را، تکرار را، سکون را از زندگی م می گیرد. و اما چیزی ست، که رفتن آدم ها را سخت می کند. سخت تر از چیزی که باید. آدم ها آزادند که بروند. هیچ کس قیدی برای ماندن ندارد. مشکل اینجاست، که می روند، و بخش هایی از وجود ما را می برند. بخش هایی که شاید، " شاید "، دیگر مجال ِ بروز پیدا نکنند. و این هزینه ی سنگینی ست، که برای تجربه ی بی نظیر ِ دوستی، نزدیکی، اشتراک، و دوست داشتن، می پردازیم. اگر جرقه ای خاموش می شود، به این معنا نیست که هیچ وقت نبوده است. وقتی که به وجود آمده است، به اوج رفته است و دنیایمان را روشن کرده است. بعدش اگر تاریک هم باشد، دانسته ایم که، روشنی شبیه چیست. کجاست. چگونه است... .


نوشته: صبا یکشنبه سیزدهم شهریور 1390

+


من، از هیچ چیز، پشیمان نیستم.

لحظه های سکوت به یکباره. لحظه هایی که از نمی دانی کِی، جدا می شوی از حتا صمیمی ترین فضایی که می تواند باشد توی ماشین، وقتی که یک شبِ به ظاهر خوب را، یا اصلن خوب را، گذرانده ای، و نشسته ای روی صندلی جلو، و چشم هایت را پنهان کرده ای توی زاویه ای از پنجره، که برای کسانی که می خندند توی ماشین، دید نداشته باشد. لحظه های کوتاه ِ افتادن، افتادن نه، آن حالی که به آدم دست می دهد وقتی کشتی ِ شهر بازی از آن بالا می آید پایین یکهو. لحظه هایی که ناگهان، صدای خواننده ای که نمی شناسی اش، یادت می اندازد که چقدر خوب می شود اگر همین حالا بتوانی فریاد بزنی. لحظه هایی که، احساس می کنی، ممکن است تمام شود همه چیز همین حالا، و تو خداحافظی نکرده ای با آن هایی که می دانند ات. و دلت بخواهد از این به بعد، هر که را دیدی، خداحافظی کنی، یک جوری که بعدش دلت آرام باشد، آخرین باری که همه را دیده ای، خوب نگاهشان کرده ای. این ها لحظه های خرابیِ گذرای حالِ خوب است. حالِ خوب یعنی وقتی رها کرده باشی یک چیزهایی را به حال خودشان. وقتی که طلب نداشته باشی دیگر از زندگی. وقتی که یک مدت طولانی، در تنگنای روهای سنگین ِ بودن، نفس عمیق کشیده باشی، و آخرش هیچ چیز نمانده باشد. من دیگر مدتی ست، ارث پدرم را، حتا آن چیزهایی که فکر می کرده ام حق ام است را، به هر قیمتی، نمی خواهم از هیچ کس. من راه خودم را می روم، و به ممکن های غیرممکن، کاری ندارم. من دغدغه هایم را باید دیگر، کنترل کنم، و بگذارم آن بخشی از وجودم که سادگی را دوست دارد، ساده زندگی اش را بکند. من به شوق می آیم باز، از باد. و این خوب است. این لحظه های جدایی از دنیا که یکهو می آیند، دیگر کوچک تر از آنند، که چیزی را خراب کنند. من یک قفسه دارم توی وجودم، برای دلتنگی، بیگانگی، غم. همه با هم آن تو جا می شوند. رهایی های خودساخته، آرامشی که می توانم از یک جایی ته ذهنم پیدایش کنم خیلی وقت ها، و دوست داشتن های بی تبصره ام، هستند سر جای خودشان، توی قفسه ای دیگر. من را توی زندگی، تفکیک نجات داده است تا حالا. و شاید همین است، که می کشدم بالا، وقتی به آخر می رسم. تمام این ها را شاید، بارها، نوشته باشم. اما هیچ وقت، این قدر، نمی دانسته ام که، چطور می شود ادامه داد. چطور می شود مدام برنگشت سر پله ی اول. چطور می شود دور نزد. چطور می شود نگذاشت تاوان اتفاق ها بشود باقی مانده ی زندگی. چطور می شود به جایی رسید، که وقتی خوب نگاه می کنی، ارزشش را، داشته باشد.  


نوشته: صبا پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390

+


زیر آسمان می خوابم، و هیچ کس توی دنیا نیست.

دیشب به خاطر یک کیف، برای دقایقی طولانی لبخند می زدم. یک کوله ی کوچک که تمام پارچه اش را آلبالوهای قرمز پر کرده اند. و فهمیدم چقــــدر گذشته است از آخرین باری که به خاطر چیزهای کوچک، به ذوق آمده ام. و دلم برای خنده های بی پیچیدگی تنگ شد. برای وقت هایی که همه چیز یک بُعد دارد و زیر هر حسی هزار حس دیگر نهفته نیست. گاهی می شود که حس های خودمان را هم نمی فهمیم. این باید سطحی ناشناخته از تنهایی باشد. تنهایی ِ عام ِ ناشی از بیگانگی. تنهایی ای که می کشاندمان به صفحه هایی که وجود دارند و وجود ندارند، به دنبال کسانی که می فهمند. به دنبال حس های مشترک. به دنبال این که دانستنش، آراممان کند. دانستن این که، مفهوم درد تنها مال ما نیست. زندگی درد دارد. زندگی درد زیادی دارد. من خوبم. اگر بخواهم بد بودن را، تا نهایت امکانش، مجسم کنم، حال حالایم را باید گفت خوب. ارتعاشات ریز ترسی نامحسوس، وجودم را گرفته است فقط. ترس از صفر شروع کردن. ترس مواجهه با نبودِ تمام چیزهایی که ساخته ام، که دوست داشته ام، که به خاطرشان دلم خواسته است باشم، که تلخی هایم را فراموش کرده ام، تا جایی که توانسته ام. تلخی هایی که از وقتی یادم می آید، همراهم بوده اند. تنهایی عمیقی که، توی تمام مراحل زندگی ام، دنیا را از من جدا کرده است. تنهایی ای که همیشه خیال می کردم درمان ندارد. و اشتباه نمی کردم. من خیلی زودتر از چیزی که فکر می کردم، بلند شدم. از زمین ِ واقعیت های غیرقابل تحمل. و ایستادنم از سر تسلیم نیست. می دانم چرا ایستاده ام. چیزی درونم هست، که اجازه نمی دهد، خودم را رها کنم زیر هیچ آواری. و ایستادن، لرز دارد. وقتی، ذره ای راهی که پیش رویت مانده است را، نشناسی. من می ترسم آنقدر زیر لایه های تودرتویی که بودنی این چنین اقتضا می کند، پنهان شوم، که راه برگشت را، گم کنم. من می ترسم و این ترس را، هیچ تسلایی نیست.


نوشته: صبا یکشنبه نهم مرداد 1390

+


That's a heavy load, that we bear

نمی نویسم. هیچ چیز را نمی نویسم. چرا بنویسم از چیزهایی که نه خواندنشان خوب است، نه گفتنشان. نمی گویم. توی شلوغی های پر سرو صدای آدم های به ظاهر شاد، و شاید شاد، گم می شوم جایی، گوشه ای، و نگاه پرسشگر یک دوست خوب را با چشم های فاصله گرفته و لبخند ِ کوتاه، پاسخ می دهم. همین قدر کافی ست که می داند، چیزهایی هست، که آزارم می دهد، و می آید و دستم را می فشارد. همین قدر کافی ست، که جایی که فرو می ریزم آرام، دست هایش را حلقه می کند دور شانه هایم، و آستینش آرام، خیس می شود. نمی نویسم. تنها باید به خوبی هایی که بوده است فکر کرد و به شرایط خیلی سخت تری که می توانست باشد. دلم می خواهد ننویسم دیگر. این کار را می شود کرد. نمی شود نبود. نمی شود جواب نگرانی های دیگران را نداد. نمی شود راست گفت. نمی شود دروغ گفت. اما می شود ننوشت. می شود توی گوش آرمان گرایی های نامعلوم سیلی زد، و کنار چیزی که هست، زندگی کرد. یک جوری که چیزهایی که نیست، تمام در و دیوار و زمین و آسمانت را پر نکرده باشد. 
( ... )


نوشته: صبا جمعه بیست و هفتم خرداد 1390

+


باد، برای من، یاد ِ خوشبختی ست، روی ارتفاع

به مهسا گفتم، بیا صبح زود، برویم پیاده روی. چند وقتی که گذشت، بدویم. من دویدن را دوست دارم. من نیاز دارم که سرعت بگیرم گاهی.که دور شوم، و رها. تا حالا در حال دویدن اشک ریخته ای؟ حال و هوای عجیبی دارد. انگار که توی این دنیا نیستی. انگار که مال خودتی فقط، و کسی حق ندارد به بودنت، چپ نگاه کند. آن قدر آرام است شب، که نفس که می کشم، صدایش، می پیچد توی اتاق. دیوار مثل همیشه، خط کشی شده است، با نور ماه از پشت نرده های پنجره. خوابم نمی برد. نسیم خنکی می آید، و من، دراز کشیده ام روی تخت، و به اشتباه هایی فکر می کنم، که نخواهم گذاشت، اتفاق  بیفتد. به بی انعطافی ذهن های آدم ها. به بزرگی جای خالی چیزهایی که نیست. به شگفت انگیزی چیزهایی که هست. به خودم. به یک سال پیش. به حالا. به شب هایی که مثل کسی که پوست می اندازد، توی همین اتاق، در هم پیچیده ام، و صبح های زودی که، برای این که قلبم آرام تر بکوبد، پاورچین، رفته ام زیر دوش، و نفهمیده ام چقدر گذشته است، و آب هنوز باز است. به خواب های سبک بعدش. به لبخندهایم. به خوشبختی هایی، که در لحظه می آمدند، که در لحظه، بی اغراق، از دنیا، هیچ چیز دیگری نمی خواستم. به آن روز صبح، که پیاده تا خود دانشکده رفتم، و تمام طول راه، نگاهم به کفش هایم بود، و لبخند روی لبهام. به روزهایی که همان راه را، توی گرما، با چشم های خیس ِ پنهان زیر عینک آفتابی، و گلویی که دیواره هایش از تو به هم رسیده بود، با قدم هایم وجب کردم، و برگشتم. به لحظه هایی فکر می کنم، که تنهایی، چسبانده بودم به دیوار، و توی صورتم نفس می کشید. و لحظه های بی مقدمه ی خوبی که، بی وزن، مثل بچه ها، به خواب رفته ام، و به انتظارهایی ، شبیه ایستادن توی صف شهربازی، هیجان انگیز، بی دغدغه، خوب، محض. به مهسا گفتم، تا هوا گرم نشده، باید راه بیفتیم. خوابیده است. من، خوابم نمی برد. باید حالا حالاها، فکر کنم. هوا یک طوری ست، که دلم، لمس خوشبختی های ساده می خواهد. شبیه این که، چشم هایم را ببندم، و به خاطر چیزهایی که خواسته ام باشد، و هست، بی بغض، اشک بریزم. امشب، باید، شب ِ آرامی باشد.         


نوشته: صبا شنبه سوم اردیبهشت 1390

+




هیجان ِ آرام ِ نوشتن، مثل گردش ناگهانی ِ خون توی بدن کسی که نزدیک بوده بیفتد از پله ها پایین و تعادلش را نگه داشته است، توی یک لحظه، جریان می گیرد توی وجودم. همه چیز می آید جلوی چشمم. سستی هنوز توی دست هایم هست، از صبح، که هی، چشم هایم را باز می کردم، و قلبم سنگینی می کرد، و به پهلوی دیگر می خوابیدم، و بالش را سفت، می فشردم توی دست هام، و خوابم می برد باز. گنجشک ها بی وقفه می خوانند، گرمای مرداد تمام اتاقم را گرفته است، و اردیبهشت است. حرف هایم می مانند زیر پیچیدگی شب و روز، و وقت هایی که کسی هست تا بشنود، جور نمی شوند. باید کسی باشد، تا برای مدتی طولانی، در آغوشش، بی حرف، آرام بگیرم، و بی معنایی دنیایم تا جایی که می شود، از من، دور بیفتد. حقیقتش این است، که اتفاق هایی می افتد، که من، آمادگی اش را، آرامشش را، ایستایی اش را، ندارم. و توی این روزهای پرتنش ِ نا معلوم، باید صاف صاف بایستم، تا به بار کسی، اضافه نشود، تا دلخوشی ای باشم، برای خستگی هایی مزمن. و برای دلخوشی بودن، دلخوش تر از این باید بود. باید این روزها، بیشتر از این، از خانه بزنم بیرون. باید خودم را قایم کنم جایی امن، دور از هیاهو. باید راهی باز کنم از شلوغی ها، به تنهایی م. باید زندگی ام را یواشکی، جوری که هیچ کس نفهمد، با خودم راه ببرم، و حواسم به پشت سرم باشد. چه بعدازظهر سنگینی ست. وزنش می افتد روی کلماتم. دلم، از آغاز روز، تنگ است، تا لحظه های آخر بیداری. خوابم می برد، و تنها، با تصویر سیاه و سفید ِ تمام آنچه که وقتش نیست، می مانم...        


نوشته: صبا پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390

+




هشت صبح، آفتاب شدیدتر از آن چیزی ست که انتظارش را داشتم. بابا، سویچ را داد به من، تا در ماشین را از تو قفل کنم. درخت ها همه جای شهر آن طوریند که من می خواهم. خشک و پیچ خورده. دراز می کشم عقب ماشین، و نوری که می افتد روی صورتم، با صدای سیکرت گاردن، می رسد تا انگشت هایم، که بالای سرم، مماسند با در. چشم هایم را باز باز نگه داشته ام زیر آفتاب، بدون عینک آفتابی، درد می گیرد، اشک می کند. می بندمشان. طول می کشد، و خبری نمی شود. می نشینم. یکی با دست شکسته می رود، یکی با گردن بسته می آید، یکی با چشم کبود، یکی با عصا. تمام مغازه های این اطراف بسته اند، و مراجعین پزشکی قانونی، هر لحظه بیشتر می شوند. درخت جلوی در ورودی اش، خشک تر از همه است. شبیه دستی ست با سه انگشت، رو به آسمان. پیاده می شوم. یک جور سستی نامحسوس در پاهایم هست. باد خفیفی هست، با گنجشک. سرک می کشم توی سالن، و سر مهسا را می بینم که چند سانتی متر از همه بالاتر است. هنوز نوبتش نشده است. چهره اش مضطرب شده است باز، بعد از سفر. برمی گردم سمت ماشین، و همه چیز پیش چشمم، برای لحظاتی، فرو می ریزد. جریان خون را، زیر پوست سرم، کف دست هام، توی صورتم، حس می کنم. آرام پایم را می گذارم روی قوطی خالی رانیِ کنار باغچه ی نزدیک ماشین، تا له شود. آنقدر آرام می شوم، که همه چیز آن اطراف، از حرکت می ایستد. " آدم همه چیز را خودش می سازد " ...جمله ای که این روزها توی سرم تکرار می شود، و هربار، حس متفاوتی در من ایجاد می کند. یک بار ترس، یک بار آرامش، یک بار خستگی، یک بار اطمینان. تکیه می دهم به کاپوت ماشین، خیره می شوم به شاخه ی بالایی یکی از درخت های کنار خیابان. این درخت ها باید تک باشند. همه جا را پر کرده اند از چهره ی خسته شان، و احساسشان را گرفته اند. آن قدر نگاه می کنم به بالاترین نقطه اش، که زمین و دیوار و ابرها محو می شوند. برای لحظه ای، احساس می کنم هیچ جا نیستم. دلم می خواهد بمانم در همین خلاء، و برنگردم به خیابان. بابا صدایم کرده است و نفهمیده ام. دوباره می گوید صباا. مهسا با خنده نگاهم می کند. یک پاکت مشکی دستش است، و دستش را جلوی صورت من تکان می دهد. می نشینیم. پیاده رو حرکت می کند، و تمام طول راه را، مثل جدول کنار خیابان، و کلاغ رویش، بی تفاوتم.


نوشته: صبا پنجشنبه هجدهم فروردین 1390

+


اینجا کوه نیست، و زمین دور است

هوا ابری ِ روشن است. بوی صبح ِ مسافرت می آید. وقتی که بابا دارد آب و گاز را می بندد، و مامان یکی دو تا بالش گذاشته است توی ماشین، و من مانتو راحتی پوشیده ام، و لب ایوان، بندهای کفشم را می بندم. با غصه بیدار شدم از خواب، و هنوز به دنبال دیروز، دلم گیر دارد. ظرف های صبحانه را که می شستم، نسیمی از پنجره، یکهو حواسم را پرت کرد. درست مثل خنده ای که وسط هق هق، همه چیز را در هم می آمیزد، و من هی می خواهم، از تصویرش، عکس بگیرم. یادم می افتد همیشه، همه چیز مزخرف است، ولی هرچند وقت، آدم، رها می شود، و فراموش می کند. برای مدتی. دقیقه ای. لحظه ای حتا. و اگر چیزی باشد، که ارزشش را داشته باشد، همین ساده ترین حس هایی ست، که بی ارتباط با فشارهای همیشگی، جدا از تلخی ثابتی که هست، یکهو می آیند، و یکهو می روند، و از آمدنشان تا رفتنشان، دلت می خواهد زندگی کنی. همین قدر کوتاه. حالا نشسته ام روی تخت، پنجره کنارم باز است، و چیزی دلم را چنگ می زند، و در عمق یک عالمه بغض، آرامم. دلم می خواهد مثل یکی از روزهای اواسط دی ماه، که پارک کوچک نزدیک خانه را هزار بار دور زدم، و توی سرما، اشک ریختم، اشک ریختم تا نزدیک های غروب زیر ابر، بروم بیرون، و جدا از همه چیز، با خودم روبه رو شوم. بنشینم روی آن نیمکتی که مثل تاب تکان می خورد، به درخت خم رو به رویم خیره شوم، و بی دغدغه ی رد شدن کسانی که توی فکرند، مثل بچه ای که آزاد گریه می کند، گریه کنم. بعد، تمام راه را تا خانه، محو ببینم. سرم را بیندازم پایین، و کفش هایم هی بیایند و بروند، درست مثل بغض. گنجشک ها تند و تند، می پرند و می خوانند. هوا ابری ِ روشن است. بوی جاده می آید. وقتی که من در سکوت، خیره شده ام به پنجره ی سمت راست ماشین، و به همه چیز فکر می کنم. و مامان، یادآوری می کند، که میوه هست، آجیل هست، چای هست، و بابا زیر لب، آهنگ داریوش را، زمزمه می کند. دلم تنگ است. و قمری ای که جوجه اش را گذاشته است روی حصیر جمع شده ی در انباری ِ حیاط، برمی گردد و آرام می نشیند روی دستگیره ی در.


نوشته: صبا جمعه بیستم اسفند 1389

+




جاروبرقی پیچ خورده است وسط اتاق. آن گوشه ی سمت راست، کتاب و سی دی و کیف و کاغذ، درهم افتاده اند روی زمین. تخت را برده ام کنار پنجره، و نور ضعیف ظهر افتاده است روی جای خالی من که برآمده زیر لحاف. عروسک کوچک کاموایی یازده سالگی ام، لی لی، که پیدایش که کردم دوباره، نشسته بودم برای دقایقی فقط، به پشت خوابیده روی دراور، کنار برس و بادبزنی که نمی دانم از کجا آمده و کیف آرایش. توی تمام دکوری که یک ضلع اتاق است، بعضی کتاب ها سرپایند، و باقی همه بی ربطند. یک سررسید افتاده است روی کتاب شعر پناهی که خم شده رو به آخر بازی و تهوع و بار هستی و سال های سگی. بیشتر از آن که بخواهم مرتبشان کنم، دلم می خواهد همین ها را هم بریزم روی زمین. صندلی سنگین چرخ دار جلوی میز را چپه کنم. حتا، گردن بندهای فانتزی آویزان از لبه ی آینه را بکشم تا پاره شوند و بریزند پایین. بعد یک چیزی از این پنجره پرت کنم تا بخورد روی سقف ماشینی که دزدگیرش لال نمی شود. انگار کسی ایستاده باشد وسط خیابان و هی جیغ های کوتاه بکشد. از صبح ده بار موهایم را شانه کرده ام و هنوز به چپ و راست متمایلند. سویت شرت قرمز جلو بسته را می پوشم و گرمم می شود و نمی پوشم و سردم می شود. خیال می کنم اگر از این در و دیوار بنویسم راحت می شوم. تلفن زنگ می زند و جواب نمی دهم و این همیشه لذت بخش است. حتا اگر صدایش آزار دهنده باشد. مردی با بلندگو از توی ماشینش می گوید بدو. جملات قبلش نامفهوم است. آها. سبزی قرمه سبزی بلابلابلابلا بدو. دوازده و نیم است. چه لطف ندانسته ای کردم در حق خودم که به دو کلاس دو تا شش گفتم امروز میدترم. صدای قرمه سبزی و دزدگیر قطع شد، با هم. حالا صدای در حیاط می آید و ماشین بابا. مامان را برده بود سیتی اسکن. روی تخت که می ایستم از پشت نرده های تراس می بینمشان که نان سنگک گرفته اند. رو به آینه، چند بار می خندم. چند بار دیگر. دمپایی قرمز پایم می کنم و و موبایل را برمی دارم و می روم پایین. بابا پی گیر قطعی کانال ها شده است رو به تلویزیون. چهارتا پله ی آخر را می پرم و گوروم، صدا می دهد. سالها بود این کار را نکرده بودم. دست هایم توی جیبم، می روم توی اتاق کنار آشپزخانه پیش مامان، که خب، چه خبر؟ تند وتند خرید ها را جابه جا می کند، و نگاهم می کند که هنوز پف داری از گریه ی دیشب...    


نوشته: صبا شنبه چهاردهم اسفند 1389

+




چندین روز سکوت می خواهد، تا ده دقیقه مانده به شروع کلاس دو بعدازظهر، به آینه ی ماشین راننده نگاه کنی با التماس، که می شود پیاده نشوم؟ می شود نروم؟ می شود زمان را نگه داری تا من همین طور بنشینم این عقب، سردم نباشد، و تصنیف شجریان را بگذاری روی تکرار؟ پیاده شوم باید چند ثانیه از زیر برف رد شوم، بروم بنشینم روبه روی چند نفر که هیچ ارزشی برایشان ندارم، و هیچ کدام حوصله ی هم را نداریم، و من بیخودی لبخند بزنم. راننده چه می داند که من چه خسته ی یک دنیا بالا و پایینم. هرچه می خوابم تمام نمی شود. به خودم قول داده بودم که زندگی کنم، و حالا زندگی پخش و پلاست دور و برم. خالی بوده ام شبیه روزهای بی خاصیت مرداد، توی همین سرما، و دوست ندارم این ها را بنویسم و ولی باید این سکوت را بشکنم. چسبیده بودم به ماسه های مرطوب روبه روی دریای آرام، و دلم درک عمیقی از زندگی می خواست از لابه لای همه ی تصویرهای وجود پیدا کرده توی ذهنم. و می دانستم که برگشتن را نمی خواهم و می خواهم. نمی خواستم برای نگه داشتن بی دغدغگی، و می خواستم برای شروع کردنی که می دانستم سخت است. هنوز نمی دانم کجای زندگی ام آشفته است که سرم را از التهاب نمی خواباند. انکار آدم را به پیش می برد و همه چیز خوب است، تا یک روز دوباره روبه روی همه چیز بنشینی و حرف بزنی. بلند. من حرف های بلند دارم، ولی کلمه هایم نمی نشینند پشت سر هم. به جای تمامش، چای می خورم، و بغض نمی کنم. و یک جور غریبی، صدا از شب و روز نمی آید. مشکل از رشته های محکمی ست که تمام تصویر های زندگی من را، گره داده است به کسانی که نتوانم، با یک حرکت، جدایشان کنم، نه برای این که نباشند، برای این که برای خودشان باشند. پیوست ها آن قدر زیادند، که شبیه راه های پیچ در پیچ یک زمین بازی شده ام، که راه خروجش را پیدا نمی کنی.


نوشته: صبا دوشنبه نهم اسفند 1389

+


چیزهایی که اینجا مانده است

چقدر این پله ها را آمده ام بالا. از وقتی راه افتاده ام. دیگر نمی شمارمشان. ده دوازده ساله که بودم، باید با پای چپ شروعشان می کردم، که با پای راست تمامشان کنم؛ و می شمردمشان هر بار. انگار که بار اول است. می دویدمشان همیشه. گاهی دو تا یکی. ترک های دیوار و سقف ناراحتم می کنند. وقتی بنّایی داشتیم و داشتند خانه را رنگ می کردند، من با دوچرخه ام از آن لابه لا رد می شدم و کسی کارم نداشت. آقا رضا بود اسم اوستایشان. و برایم دست تکان می داد. می ایستادم و به گل های پیچ خورده ی گچ بری ها نگاه می کردم، وقتی چسبانده می شدند به سقف. و به دو تا پرنده ی گچی ای که رو به هم ایستاده بودند بالای آینه ی قدی بین دو تا پنجره ی هال. می روم پایین، مسیر همیشگی این وقتِ شبم را تا یخچال. بابا نشسته است جلوی تلویزیون. مامان که می رود، احساس می کنم کودک است. و دلم می خواهد بروم نازش کنم. می گوید غذا گرم کرده است و خورده است. مامان امروز ظهر، سفت مرا گرفته بود، و می خواست بگویم که خیالش راحت باشد. که غصه نمی خورم. که نگران نیستم. که شادم. عکس های ما را زده است کنار دراورش آن گوشه ی اتاق، و روی آینه، و روی یخچال. در یخچال را باز می کنم، و پشیمان می شوم. اشتهایم یکهو ناپدید می شود. می نشینم روی صندلی مامان توی اتاق کناری. می نشستم روی طاقچه ی این پنجره، عصرها، و با هم آواز می خواندیم. صدایمان را ضبط می کردیم و با همه مصاحبه می کردیم. برمی گردم و روی پله ها، رو به تاریکی ِ بالا، خانه یک جوری خودش را به تنم تزریق می کند. تمام حجمش را یکجا، توی قلبم احساس می کنم. زیادی ساکت است. زنگ می زنم به مامان. صدایش شاد است. صدای او که شاد است، انگار دنیا سرجایش است. گوشی را می گذارم، و فکر می کنم، که من، مُهره ی ساکت متحرکی هستم، که بالا و پایین این خانه را به هم، وصل می کند.  


نوشته: صبا دوشنبه یازدهم بهمن 1389

+




با چنگی که افتاده است توی دلت، بیدار شوی ده صبح، و امید روز تازه از سرت برود. تا صبح خواب دیده باشی بی وقفه، انگار که مدیونی. صدای گریه می آید از خانه ی دیوار به دیوار، که نوه شان فوت کرده است. دلم گرفته است مثل وقت هایی که هیچ چاره ای توی دنیا نیست. می توانم از همین حالا تا خود شب، بی بهانه اشک بریزم. دلم نمی خواهد بخوابم باز. تصویرهای پریشان منتظرند برگردم. نفس عمیق می کشم و درد دارد.

تنهایی نمی شد داشت این حال را و همین.


نوشته: صبا یکشنبه دهم بهمن 1389

+

عناوين آخرين مطالب ارسالي